دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

ساغر باش؛ برسان خود را به وِی، به سلامی پر از مِی، و بمان.
در مترو نشسته‌ام، نیروانا در گو‌ش‌هایم عربده می‌کشد و ناتوردشت را در گوشی موبایلم می‌خوانم. قطار در ایستگاه نگه داشت. خانمی با متانت نشست کنارم. از این که مقنعه پوشیده‌است و ساعت ۸ روز دوم فروردین مترو سوار شده‌است، برمی‌آید که در اداره یا سازمانی خصوصی کار می‌کند. اصل‍ا شاید استاد همین کل‍اس زبانی باشد که من می‌روم بنشینم سرش. مقصودم این بود که آمد نشست کنارم و بوی خوبی شبیه بوی کرم‌های نرم‌کننده‌ی دست یا یک‌جور مواد آرایشی و بهداشتی داشت. بعد یادم افتاد که امروز صبح من صورتم را نشستم. یعنی داخل دست‌شویی، دست‌هایم را شستم و به صورتم در آینه نگاه انداختم؛ حق واضح خودم دانستم که تا دم کشیدن چایی، آرامش را از صورت پف‌کرده‌ام نگیرم. چند دقیقه هم چند دقیقه بود. بعد به کل یادم رفت که صورتم را بشویم. وضعیت مضحکی است. امیدوارم این ده روز چیزی نصیبم بشود.
  • ۱ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۰۸:۳۷

چند روز پیش که مسافر بودم، به سرم زد باز با راننده‌ی جوان هم‌صحبت بشوم. قبل از حرکت که نیم ساعتی به عنوان تنها مسافر سحرخیز جمعه معطل شدم و آن دو سه نفر هوایم را داشتند، بین دوستان و همکاران خودش، به نظرم شوخ و خوش‌مشرب رسیده‌بود. وقتی اجازه گرفتم و نشستم کنارش، گویی با موجود غریب و ناشناخته‌ای برخورد کرده‌است؛ ساکت شده‌بود و مرموز. من هم کمتر حرف می‌زدم تا او فرصت کند چیزی برای گفتن - به انتخاب خودش- دست و پا کند. حرف مهمی نزدیم، یک ساعت گذشت که پرسید با او هم‌خوابی خواهم کرد یا نه. اول جدی‌اش نگرفتم. حتی نگاهم را هم از جاده نگرفتم. دوباره که پرسید، سریع سرم را چرخاندم سمتش و با لبخند پهنی گفتم نه. یادم نیست پرسید چرا یا نه. به هر حال، من حرفی نمی‌زدم و او ادامه داد به دروغ بافتن. راستش، من از تماشای تل‍اش زیرکانه‌ی یک مرد برای به دست آوردنم لذت می‌برم؛ هرچند برای بدنم باشد. اما تل‍اش مذبوحانه‌ی بعضیشان، شنیدن دروغ‌هایی که مثل فرمول‌هایی معروف زبان به زبانشان گشته‌است، ناامیدم می‌کند. وقتی خودم پا جلو می‌گذارم و می‌بینم که او خصوصاً با دست‌پاچگی از عهده‌ی جلب کردن توجهم برنمی‌آید، شرمنده هم می‌شوم.

در حال خواندن تل‍اش هولدن در ناتوردشت برای اغوای تلفنی زنی که شماره‌اش را شبی از کسی گرفته‌بود، یادم افتاد تا یادم نرفته است، تجربه‌ی شرمندگی آن روز را بنویسم. اما در همان بین، یک اتفاق مهم هم افتاد. طبق معمول، شروع کرده‌بودم به جویدن پوست لبم. وقتی لبم را می‌جوم، به آن فکر هم نمی‌کنم. آن‌قدر عادی است که مزه‌ی خون ولرم را هم می‌چشم و باز به آن فکر نمی‌کنم. این‌بار، همان‌طور که کنار راننده‌ی جوان نشسته‌بودم و به جاده نگاه می‌کردم، دیدم که کمی خم شد، یک دستمال کاغذی برداشت، یک تا زد و آن را جلویم گرفت. گفت «لبت داره خون میاد... انقدر لبتو نجو.» یا همچو حرفی. من آن لحظه به خودم آمدم و دیدم که مزه‌ی خون را هم چشیده‌بودم و برایم عادی بود. اما توجه او، این که اول دستمال را تا زد و بعد گفت لبم خون می‌آید، چشمم را گرفت؛ این که یک نفر بیشتر از خودت به لب‌های تو اهمیت بدهد، عجیب است.

البته من هم بارها به زخم‌های بدن کسانی شاید بیشتر از خودشان اهمیت داده‌ام. منشأ زخم‌ها را پرسیده‌ام و با احتیاط لمسشان کرده‌ام. اما این طرف داستان، به ندرت بوده‌ام.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۰۱:۴۶

اتفاقی درونم افتاده‌است که اسمش را می‌گذارم هوس در یک برخورد.

داستان از این قرار است که از یک نفر نوعی پیگیری دیدم که به دلم نشست؛ این جنس پیش‌رفتن‌ها و سرک کشیدن‌ها و نشانه کاشتن‌ها شبیه به خودم است. بعدا صحبت کوتاهی کردیم که حرف مهمی بینمان رد و بدل نشد. بعدتر عکس‌هایش را دیدم و جایی در دلم باز کرد. البته همان موقع خنده‌ام گرفت از بازی هوس و توجیه عقل. در زندگی‌اش انگار دوران به خصوصی در حال شکل گرفتن است که از زندگی عادی ما دور است. مانده‌ام چه طور می‌توانم کشفش کنم. اما شوری در من می‌جوشد که گویی مدام می‌خواهد پرتم کند در یک سیرک شلوغ  بی‌صاحب.

  • ۰ نظر
  • ۲۸ اسفند ۹۷ ، ۰۰:۵۱

امشب با ر. که رفته‌بودیم غذایی بخوریم، یک جمله در ذهنم نشست؛ ر. غذایی انتخاب کرد که نه از اسمش سر در می‌آوردیم نه از محتویاتش. حتی معلوم نبود به مذاقمان خوش بیاید یا نه. گفتم قبل از سفارش دادن بپرس. گفت نه، می‌خواهم غافل‌گیر شوم.

من حرف از اعجاب زیاد می‌زنم، چون طالبش هستم. مدت‌ها پیش فهمیدم خوب و بهترین سرگرمم نمی‌کند، بس که مسلّم است و معلوم؛ برعکس اعجاب. اعجاب مثل ضربه‌ای است که پرشتاب به یک نقطه وارد می‌شود؛ آن‌قدر سریع و شدید که تو را می‌کشد در یک جیغ بلند و همان‌جا -میان زمین و آسمان- ولت می‌کند.

این مطلب را نگه دار یک گوشه.

مقایسه کن که انتظار اعجاب را کشیدن یا طلبیدن اعجاب به شکلی فاعلانه چه نسبتی با برخورد منفعلانه با آن دارد؟ من اگر منتظر یک ضربه‌ی سریع و شدید در زمانی معلوم باشم، و حتی کف دستم را جلو بیاورم برای دریافت آن ضربه، باز هم می‌توانم همه‌ی اعجاب را تجربه کنم؟ آن بی‌خبری، غافلگیری، مگر بستر کار کردن اعجاب نیست؟

این سوال را هم نگه دار یک گوشه.

حالا خودت را بگذار جای من. بلای اعجاب را آگاهانه به جان خریده‌ای، چون از سلامت خسته‌ای. حتی اگر برای نجات تمامیت اعجاب خودت را به بی‌خبری بزنی، دیگر نمی‌توانی به اندازه‌ی یک بی‌خبر از اعجاب لذت ببری. پس دچاری به همین اندازه، مگر روزی چیزی بهتر از اعجاب دستت را بگیرد.


  • ۰ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۷ ، ۰۳:۵۳

چند دقیقه پیش، در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «تو آدم خارج رفتن نیستی» و ادامه داد به همان تحقیر کردن‌های همیشگی‌. من ساکت و مبهوت، چشم‌هایش را می‌کاویدم به امید پیدا کردن ردی از خواهش. او ادامه می‌داد. حتی شک نکرد. سوال هم نمی‌پرسید. برای چند صدمین بار، خردم کرد. این سال‌ها خرد کردن‌هایش برایم معنای دیگری دارد.

باید در خاطرم بماند که تنها هستم. همیشه تنها بوده‌ام. همراهان من بعد از وقوع واقعه سر رسیده‌اند.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۵۸
این روزها مدام اتفاقی می‌افتد؛ اتفاق‌هایی که البته خودم ساختمشان. نمی‌نویسم چون توصیف مو به موی چیزی که خودم ساخته‌ام در این مقطع از زمان برایم بی‌ارزش است.
امروز به این فکر می‌کردم، که رفاقت‌هایم را من خودم ساخته‌ام. گاهی لذت می‌برم از این که از دور، روی آدم‌هایی که چشمم را گرفته‌اند انگشت بگذارم، و تا جایی که ناامیدم نکنند به یاد گرفتنشان ادامه بدهم. آن‌وقت، آن‌ها دیر یا زود متوجه می‌شوند یک نفر دارد نگاهی دقیق‌تر از عادت بهشان می‌کند. از اینجا، انگار که دستم رو شده‌باشد، با احتیاط بیشتری بازی می‌کنم. مدتی پیش به عرف گفتم، که تا اینجا این‌طور فهمیده‌ام که جالب‌ترین قسمت زندگی شناختن آدم‌های متفاوت است، و منظورم از متفاوت، کثرتشان نیست؛ آدم‌هایی که در رفتارهایشان، هرچند جزئی، چیزی متعلق به خودشان دارند که آنان را از باقی افراد متمایز می‌کند.

  • ۰ نظر
  • ۰۴ اسفند ۹۷ ، ۰۰:۳۷

امروز تولد مصطفاست. زمستان ۹۵ شناختمش. قبل از آن، بیشتر از یک سال بود که با شنیدن صدایش آسوده می‌شدم، بی آن که به خودش یا صدایش فکر کنم. وقتی شناختمش، ۳۳ ساله شد. این نزدیک‌ترین مواجهه‌ی من با دهه‌ی چهارم زندگی بود. چهره‌ی آزرده اما مغرورش هنوز با جزئیات در ذهنم تصویر می‌شود.


  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۷ ، ۱۴:۲۴

درست همزمان با این که شستن دست‌هایم تمام شد، صدای عجیبی شنیدم. این دومین‌بار بود که در دستشویی این صدا را می‌شنیدم و نمی‌دانستم چیست؛ صدایی شبیه به افتادن یک قطره آب روی یک سطح پوک. احساس خستگی کردم. همیشه در مواجهه‌ام با ناشناخته‌ها در خانه‌، احساس خستگی کرده‌ام؛ شبح معنی‌داری که در تاریکی شب از یک گوشه‌ی اتاق متوجه من است، یا باز بودن در دستشویی موقع از خواب پریدن‌های نیمه‌شب در حالی که عادت دارم همیشه آن را ببندم، صداهای نامفهوم و ...

جلوی بخاری ایستادم و دستانم را پشتم گرفتم تا گرم شوند؛ روبه‌رویم در شیشه‌ای تراس و پنجره‌ی آشپزخانه، تصویر ناقصی از کوچه می‌دادند. یک صدای بریده‌ی زیر از بیرون به گوشم می‌خورد. همان‌طور که گوش‌هایم را تیز کرده‌بودم تا بفهمم دقیقا صدای زن است یا کودک، در یک آن ذهنم از گذشته تهی شد. یک من مطلق از خودم پرسید که بیش از دو سال تنها، در این خانه، هر شب و روز، چرا مانده‌ام؟ چه چیزی باعث شده است که من ده درصد اخیر عمرم را به زندگی‌ای چنان دوپاره و غریب بگذرانم، و این غربت چنان برایم عادی شده‌باشد که وقتی به ماهیتش فکر می‌کنم، گمان می‌کنم ذهنم از گذشته تهی شده‌است؛ مطلق شده‌است.

قصدم از شرح این واقعه، تکرار سوال نبود. این سوال اصل‍ا به جواب جامعی منجر نمی‌شود. چون من در لحظه در گروی امیال و آرزوهای گذشته‌ام هستم؛ می‌گویم در گرو و نه در مسیر، چون بعید نیست که به بی‌راهه رفته باشم و هنوز وقت درک آن نرسیده‌باشد. این نوع زندگی که من برای خودم جور کرده‌ام و با وجود همه‌ی تنهایی عظیمم، شکایتی نکرده‌ام، در گروی گذشته‌ی من بوده، و چون تغییر مهمی در انگیزه‌های گذشته‌ام نمود نکرده‌است، هنوز هم در گروی همان گذشته‌ام. گیریم که اقبال هم با من یار نبوده و هنوز فرصت همراهی یک معشوق اعل‍اء دست نداده باشد.

مدتیست که کمتر متوجهم چه‌طور می‌گذرد. ساختن ماجرا هنوز ادامه دارد. یک نفر را پیدا کرده‌ام که جالب است. می‌تواند دقیقه‌ها صحبت کند از هر دری. در حرفه‌ی خودش موفق است و به گسترش جهان‌بینی‌اش معتقد. اما چیزی که بیشتر از همه به چشمم آمد، آرامش مرموزش است. این چهار پنج باری که او را دیده‌ام، خستگی فرمانبردارانه‌ای در چهره‌اش پیدا بود. منظورم از فرمان‌برداری، انفعال نیست. اتفاقا او پیگیر خواسته‌هایش است و کنجکاو.

«گفتار در روش» را که می‌خواندم، جایی دکارت شروع کرد به بنا کردن چند اصل و جز آن هرچه داشت و نداشت از ریشه کند تا آن چه ضرورت داشت، با اصالت از نو بروید. یکی از اصل‌هایش این بود که چون جهان و هرچه در آن اتفاق میفتد، در حوزه‌ی اختیار ما نیست، همه‌ی تلاش ما برای تسلط بر اوضاع فقط می‌تواند معطوف به نفس خود ما باشد، و نه بیشتر. می‌گفت باید این اصل را پذیرفت و از سعی هرز برای تغییر اوضاع پرهیز کرد. این اصل، منظور من از فرمان‌برداری که در چهره‌ی ر. دیده‌ام را بهتر می‌رساند.
دیروز با سردرد بعد از ساعت‌ها خواب جسته و گریخته بیدار شدم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت. حتی محض سرگرمی، فکری هم در سرم نداشتم. دلم می‌خواست چند نفر بیایند بنشینند همین‌جا؛ باشند، تنها نباشم. ر. آمد. عرف هم یک ساعت بعد رسید. تنها نبودم؛ در جمع حس امنیت می‌کردم. چند سالی‌ست این حس را به ندرت تجربه می‌کنم، اما هربار طوری قدر جمع را می‌دانم که گویی دیگر تکرار نمی‌شود. من از این کلمات منظور مشخصی دارم. شاید تو متوجه معنی جمع نشوی. جمع برای من کثرت نیست. برعکس، جمع سه نفره می‌تواند بارها مجموع‌تر از جمع هشت نفره باشد. جمع مثل بستریست که به من آزادی می‌دهد؛ شاید به این دلیل که من را از دست خودم خلاص می‌کند.
فیلمی که یک‌بار دیده‌بودم و دلم می‌خواست با کسی دیگر ببینمش تا بتوانیم صحبت کنیم را، باهم دیدیم. فیلم که تمام شد، عرف نوزادوار خوابش برده‌بود. با ر. رفتیم در تراس، سیگار گیراندیم و از هرچه دستگیرمان شده بود حرف زدیم. او خوب متوجه شده‌بود؛ نظرهایی که داشت سر حالم آورد چون با نظر خودم جور در می‌آمد. صحبت به ماهی و گربه کشیده‌شد و همان وقت، حس صمیمیت کردم. عرف بیدار شده‌بود. نشستیم ببینیم چه کنیم. ر. تصمیم گرفت برود خانه. عرف هم می‌خواست برود اما من نمی‌خواستم که برود. ر. که رفت، با عرف سیگار گیراندیم و حرف زدیم از اتفاق‌های قبل. من از اتفاق‌هایی گفتم که در همین مدت کم افتاده‌بود و او از قبل‌تر از این‌ها گفت.
یادم افتاد صمیمیتی که بعد از جدا شدن اکثر مهمان‌ها در یک مهمانی بین افراد باقی مانده‌ برقرار می‌شود، برایم جالب است. شب تولدم هم همین اتفاق افتاد؛ همه رفتند جز س. و ب. که اتفاقا این دو نفر را در رابطه‌ای نسبت به هم دعوت کرده‌بودم. لباس راحت پوشیدم. من و ب. روی زمین نشسته‌بودیم و با س. راجع به مسائل کاری و معیشتی و بعداً گره‌های روابطمان حرف می‌زدیم. هر از گاهی از باقیمانده‌ی خوراکی‌ها می‌خوردیم و از سر مسخره‌بازی به همدیگر تعارف هم می‌کردیم.
مثل دفعه‌ی پیش، عرف در هال می‌خوابید و من هم در اتاقم می‌خوابیدم. نیم ساعتی گذشت یا بیشتر؛ خوابم نمی‌برد. سه چهار ساعت بعد هم باید بیدار می‌شدیم. اصلا انگار ارزش نداشت بخوابم. بالش و پتویم را برداشتم رفتم کنار عرف. یکی از دل‌چسب‌ترین گفت‌وگوهای زندگی‌ام شکل گرفت. با زمزمه حرف می‌زدیم؛ از میم گفتم، او از آدم‌های مهم زندگی‌اش می‌گفت. آدم‌ها را تحلیل می‌کردیم و من یاد می‌گرفتم. تمام مدت، با زمزمه. انگار کودک شده‌بودم و با بهترین دوست کودکی‌ام دزدکی حرف می‌زدیم؛ دل‌چسب، در خاطر ماندنی، کم‌نظیر. باقی صحبت را به تراس بردیم. صندلی جمع‌وجور را یادش بود؛ سراغش را گرفت. برداشتیم بردیم نوبتی نشستیم و با هم حرف می‌زدیم و سکوت می‌کردیم و حرف می‌زدیم و دم صبح که شد، به ر. پیشنهاد کردیم از آن طرف بیاید که برویم باهم هلیم بخوریم. انگار رفتنش را چند ساعت بعد به یک غیبت موقتی تبدیل می‌کردیم.
 
[ادامه دارد اما، همین اندازه را باید می‌نوشتم تا بماند.]
 
 
 

 

 
 

به قول عرف، وقتمون خوش شد.


مدتیست ننوشته‌ام، چون این موقع سال نوشتن همان و از یک سال تمام نوشتن همان است. قصد داشتم تا به رسم و عادت قدیم فرصتی برای مرور ۲۱ سالگی‌ام دست نداده‌است، حرفی نزنم.

سال پیش همین روزها بود که تصمیم گرفتم دست و دلبازانه‌ آدم‌ها را ببینم و بشناسم. پای م. از همان روزها باز شد به زندگی‌ام و بعد از نمی‌دانم چندوقت، بالاخره از یک نفر حسابی خوشم آمده بود. پسرک را هم مدتی بعد شناختم. این دو نفر مهم‌ترین افرادی بودند که ساعت‌هایی از ۲۱سالگی را -هرکدام به نوعی- در کنارشان گذراندم. بخش زیادی از یک سال اخیر به افسردگی گذشت. این سه چهار ماه آخر حتی فکرهای وحشتناکی به ذهنم می‌رسید و بدحالی را با آگاهی تمام میزبان بودم. باید حواس خودم را پرت چیزی می‌کردم. چند ضربه‌ی مهلک به خودم زدم تا شاید از تقلا بازبایستم. بعد، به آرامش غمناکی رسیدم. در خودم می‌دیدم که سنگ‌صبور تمام عالمیان بشوم. پس از کشف یک ناامیدی مطلق، امید از نو می‌روید؟ شاید این فقط حفظ شدن من از ادامه‌ی تقلا بود که آرامم کرد. بعد از استعفا از کار و ادامه‌ی جدایی‌ام از دانشگاه، با چشمانی باز راهم را گم کردم. این خودش شروع بیچارگی بود، که ندانی با بقیه‌ی عمرت چه کنی. در تمام این مدت، سه‌شنبه‌صبح‌ هر هفته در استخر تنها زمانی بود که حداقل تظاهر می‌کردم برای چیزی ارزشی قائلم؛ نه کمتر و نه بیشتر.

بارها به سرم زد با یکی دو انسان بالغ که از قضا اساتیدم بودند شروع به گفت‌وگوی خصوصی کنم. از خود درونم بگویم و بهشان بفهمانم که چه‌قدر وامانده‌ام. شاید به این امید که آن‌ها هم فیلشان یاد هندوستان کند و برایم قسم بخورند که وضعیت خودشان هم بهتر نیست. اما خطر داشت؛ رابطه‌ی شاگرد و استادی طوری نبود که بگویی و بروی و دیگر گذارت به او نیفتد.

سرسپردگی‌ام را جای دیگری به ثمر نشاندم. و چه ثمری... بیشتر از یک ماه شد که تهوع امان نمی‌داد. چهره‌ها و بدن‌ها آن‌طور برایم پوشیده در لجن می‌نمود که دیگر یادم نمی‌آمد روزی راجع به نفس آن شخص، احساسی در خودم پرورده‌ام. همان‌جا، چاره‌ی تهوع را در آن دیدم که من هم لجن بپوشم. اگر قرار بود از احساسم پشیمان نشوم، باید خودم را جزئی از آن می‌کردم.

امشب که می‌نویسم، حالم خوب است. دو سه هفته‌است که افسردگی افول کرده و من بعد از ماه‌ها دوباره طعم سابق زندگی را چشیده‌ام. اما حواسم هست، که بی‌امان برمی‌گردد.

مدت‌هاست دغدغه‌ی چند بحث برای بسط و گفت‌وگو دارم؛ شاید با نوشته‌ای شروع کنم و مخاطب را به جریان بکشم.

چیزی که به تسکین درد بی‌مسیری‌ام کمک کرد، فراموش کردن آینده‌ی درخشان و سنگینی بارش بود. از آن موقع و با اغتنام لحظه، به گفت‌وگو با دوستان و مطالعه‌ی کتاب‌هایی از هر در دل‌خوش شدم.

قصد کرده‌ام تا پس‌اندازم کفاف می‌دهد و زبانم پیشرفتی نکرده و درسم لنگ‌درهواست، به کار برنگردم. هنوز از حقیقت سرمایه‌داری دل‌چرکینم و توانایی مرور هر روزه‌ی این وضعیت احمقانه‌ی حاکم را ندارم. بگذار بگوید نتوانست، تنبل بود، زیاده‌خواه بود، هیچ نبود. گویی ارث را من، باید به او بدهم.

با کمک میم و بعدا شنیدن اتفاقی صحبتی بین دندان‌پزشکم و رفیقش، فهمیدم انگیزه‌ی اصلی رقابت است. باید رقابت را به رسمیت بشناسم و علیرغم صلح‌طلبی دیرینه‌ام، برای اعداد هم که شده سر و دست بشکنم. بعد به ریش پدرم و اعداد باهم بخندم.

پراکنده‌گویی را بر من ببخش. شاید اگر تک‌تک نوشته‌های یک سال اخیر را بخوانی، چیز بهتری دستگیرت شود. این مرور یک سال در یک صفحه‌ حق هیچ مطلبی را ادا نمی‌کند.

با همه‌ی دل‌گرمی‌های آشنا و غریب،
منتظر توام.

منتظرتم.