از پشت شیشه آسمون تاریک رو دیدم که کم کم روشن میشه؛ بود که پرتو نوری به بام ما افتد؟
- ۰ نظر
- ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۰۶:۲۶
این روزها اگر در دستهی زبر و زرنگ ها باشی و بخواهی گلیمت را با دستان خودت از آب بیرون بکشی٬ بدون شک پاهایت در راهروهای سازمان میدوند و دستانت روی کیبورد کامپیوتر کوچکت میرقصند. اگر سالها دویدی و به خودت اجازه دادی پای یک نفر دیگر را هم به میان زندگیات باز کنی٬ اولین سوال فرد ایدهآل هیچیک از موارد «چند سالتونه؟» «خونه و ماشین دارید؟» «قبلاً چندبار ازدواج کردید؟» و ... نخواهد بود. رابطهای اگر شروع شود تنها با این جملات است؛
-«در هفته چه مدت در سازمان فعالیت میکنید؟»
+«پنجاه وسه ساعت در روزهای معمولی و بیستوهفت ساعت در تعطیلات.»
-«آها.»
بازسازی و گسترش دپارتمانهای سازمان در صدر برنامههای عمرانی کشور قرار دارد٬ اما حتی یک ساعت تعطیل شدن سازمان به هردلیلی٬ زندگی میلیونها انسان را تهدید میکند. طرحهای روی میز خبر از خریداری هکتارها زمین در اطراف سازمان فعلی٬ برای ساختن دپارتمانهای مدرنتر و عریض تر میدهد. اما هنوز تدبیری برای انتقال نیروها و سختافزار اتوماسیون اداری به ساختمان جدید عنوان نشده است. این ایده هم بسیار زمانبر و خطرناک خواهد بود.
میلیونها انسان شغل تماموقتشان نوشتن کدهای بلندبالا و پر از کامنت با بیشترین سرعت ممکن است٬ اما هیچکس حاضر نیست وقت خود را برای ارائهی راهحلی برای مشکل انتقال صرف کند. سازمان هنوز امتیازی برای این مسئله در نظر نگرفته است و صلاح را بر این میداند که تا ساخته شدن دپارتمانهای جدید٬ به حل مسائل خطیرتر بپردازد. مردم در راهروهای تنگ و باریک٬ ده ها طبقه را با پلههای بدساخت موزاییکی بالا میروند تا به واحد موردنظرشان برسند. ازدحام همیشگی جمعیت٬ زمستانها موجب صرفهجویی سازمان در گرمایش طبقات دپارتمان میشود. اما همین ازدیاد نفرات٬ تابستان مزید بر دمای پنجاه درجهی هوا شده و کار را بر مردم دشوارتر میکند. سازمان مسئولیتی بر عهده نگرفته و فقط بستههای تابستان شامل لباس ویژه و سیستم پساتعریق را با قیمت سازمانی به علاقهمندان پیشنهاد کرده است.
فرانک و مایا به تازگی صاحب فرزندی شده بودند و به این ترتیب٬ پس از یکماه مرخصی سازمانی٬ موظف بودند برای تأمین نیازهای سازمان و نیز معیشت خانواده٬ به روال معمول هفتاد تا هشتادوپنج ساعت کار هفتگی بازگردند. پس از آن نوزاد طبق برنامهی پیشنهادی سازمان با الگوریتمهایی مشابه Deep Learning پرورش میابد٬ که میشود گفت نوعی الگوریتم Machine Learning است که برای آموزش گونهی انسانی سازگار شده؛ به عقیدهی عموم٬ این کمهزینهترین و دقیقترین روش ممکن در تربیت نیروهای کارآمد برای سازمان و البته جامعه است. در سایهی این برنامه٬ خانوادهها در عین اشتغال به امور سازمان٬ به مرور شاهد رشد فرزندان خود هستند و هیچ دخالتی در برنامهی آموزشی آنها نخواهند داشت. ممکن است روزها از آخرین باری که پدر یا مادر زمانی را به کودکشان اختصاص دادهاند گذشته باشد و یک روز که در خانه نشستهاند و مشغول نوشتن خطوط بی سر و ته برنامهای هستند٬ ناگهان میشنوند کسی از پشت سر صدا میزند «مامان» یا «بابا». متوجه میشوند که فرزندشان زین پس قادر به تکلم است.
مایا با وجود اطمینانی که به برنامهی پیشنهادی سازمان جهت رشد و پرورش کودکان داشت٬ نوعی تضاد نسبت به آن احساس میکرد. فرانک و مایا هردو خوب می دانستند برای نگه داشتن وضعیت اقتصادی خود و فرزندشان در حدی معقول و مناسب٬ مجبورند پس از یک ماه مرخصی به روند سابق ادامه دهند و نوزادشان را به دست برنامهی فریبندهی سازمان بسپارند. از طرف دیگر٬ آنان معتقد بودند برنامهی سازمان برای پرورش کودکان کامل نیست٬ و محبت را لازمهی شکلگیری یک شخصیت انسانی میدانستند؛ آگاه بودند که جامعهی انسانی با این روند رو به سوی زوال و تباهی دارد٬ و آنها به نوبهی خود میتوانستند انسانی تربیت کنند که ریشههای عاطفی در او حفظ شده است؛ انسانی که به همین دلیل٬ به زودی در میان دیگر افراد همنسل خود احساس تنهایی خواهد کرد. آن دو تصمیم گرفتند با کاهش ساعات کاری٬ درآمدشان را تا حدی کاهش دهند٬ و با استفاده از پساندازی که طی سالهای اخیر جمع کرده بودند٬ مخارج خانواده را تأمین کنند. در عوض زمان بیشتری به بازی کردن با فرزندشان و همکلامی با او دربارهی موضوعات مختلف اختصاص دهند. همچنین٬ فرانک اصرار داشت در این مدت به کمک مایا٬ روی برنامهی پیشنهادی سازمان برای رشد و پرورش کودکان تمرکز کنند تا شاید بتوانند متوجه نقص آن شوند و اصلاحش کنند. سالها به همین منوال گذشت؛ مایا و فرانک وضعیت اقتصادی مناسبی نداشتند٬ اما به خوبی با فرزندشان که حالا ماروین جوان نام داشت انس گرفته بودند و به او افتخار میکردند. طی سالها٬ متوجه شده بودند مشکل برنامهی پیشنهادی سازمان به فقدان عناصر عاطفه٬ شوق٬ امید٬ بخشش٬ ترحم٬ و عشق در سرتاسر آن برمیگردد؛ اما نمیدانستند چگونه میشود اطلاعاتی از جنس عمیقترین احساسات انسانی را به کاراکترها و خطوط خشک و خالی کد تبدیل کرد. آن دو سالها برای سازمان کد زده بودند٬ سختترین سوالات و مشکلات طرح شده از سوی سازمان را با همین خطوط خشک و خالی کد حل کرده بودند و حالا با سوالی مواجه بودند که از نظر هردوشان جوابی نداشت؛ آن دو معتقد بودند در حال حاضر هیچ برنامهای نمیتواند به تنهایی منجر به ظهور یک انسان آزاد شود. ماروین دیگر هفدهسال داشت و عقاید پدر و مادرش دربارهی برنامهی پیشنهادی سازمان را به خوبی درک میکرد. روز به روز انسانهایی وارد اجتماع میشدند که تنها دغدغهی آنها رسیدن به بیشترین ساعات کاری و درنتیجه حل سوالات بیشتر برای سازمان بود. به لطف سازمان٬ خانواده ها از سهمیهی روزانهی مواد مغذی بستهبندی شده برخوردار بودند که آنان را از اتلاف وقت در آشپزخانه بینیاز میکرد. از همه نقاط کشور خطوط تندوری مترو به مقصد دپارتمانهای سازمان وجود داشت؛ هیچکس بیشتر از ده دقیقه در راه نبود٬ با اینحال اکثر مردم در این فرصت به مطالعهی سوالات سازمان مشغول میشدند که به تازگی بر روی وبسایت آن قرار گرفته بود؛ به این ترتیب میدانستند پس از تحویل مستندات کدهای مربوط به سوال اخیر به کارمندان دپارتمان٬ قصد انتخاب چه سوالی را خواهند داشت. سازمان مدتها درگیر حذف پروسهی رفت و آمد مردم به دپارتمان بود؛ علاوه بر اتلاف وقت نیروی انسانی٬ حمل و نقل آنها هزینهی بسیار زیادی بر سازمان تحمیل میکرد و همهی اینها٬ فقط برای تحویل چند کاغذ مستندات شامل کدهای سوالات حل شده و مشخصات برنامهنویس مربوطه بود. اما نهایتاً سازمان به این نتیجه رسید که امنترین روش موجود برای نگهداری این اطلاعات فوق سری تحت شرایط کنونی و شرایطی که ممکن است درآینده بهوجود بیاید٬ روش حال حاضر یعنی حفظ مستندات در قالب کاغذها و پروندههای بایگانی شده در انبارهای مخفی سازمان است. هرروز از ساعت ۶ تا ۱۱ صبح سازمان مشغول دریافت مستندات از مردم بود٬ ساعت ۱۱ تا ۱۲ درهای دپارتمان سازمان بر روی مردم بسته میشد و رأس ساعت ۱۲ دهها ماشین سازمانی با ضریب امنیتی بالا حامل مستندات بایگانی شده به نقاط مختلف کشور فرستاده میشد. هیچکس خبر نداشت مقصد ماشینهای سازمان کجاست یا مستندات در کجا نگهداری میشوند؛ تقریبا اهمیتی هم نداشت٬ مردم به تدابیر سازمان اطمینان داشتند و به سختی مشغول وظایف خود بودند؛ صرف ساعات کاری بیشتر٬ حل سوالات بیشتر و البته اندکی درآمد بیشتر.
ماروین در آخرین مراحل آموزشی خود قرار داشت و از ماه آینده با سِمَت برنامهنویس حرفهای به استخدام سازمان درمیآمد. صبح یک روز٬ مثل روزهای قبل٬ مایا٬ فرانک و ماروین در مدت بیستدقیقهای که سر میز صبحانه نشسته بودند٬ درباره مسائل آموزشی ماروین٬ مسائل مالی خودشان٬ و وضعیت ترسناک اجتماع صحبت میکردند. ماروین به اندازهی کافی رشد کرده بود و پدر و مادر او میتوانستند ساعات کاری خودشان را افزایش دهند. روش دریافت و نگهداری مستندات توسط سازمان به تازگی ذهن ماروین را مشغول کرده بود و مدام از پدر و مادرش سوالاتی در این باره میپرسید. آنها سعی میکردند ماروین را توجیه کنند که حتی نگهداری اطلاعات سازمان در حفاظتشدهترین ابرکامپیوترها و استفاده از بافرهای نوری٬ بیملاحظیست و آنها موظفاند انتظار بدترین اتفاقات را از جنگ نرم داشته باشند و اطلاعات محرمانهشان را از خطرهای احتمالی حفظ کنند. سپس مایا اتفاق عجیبی را که دیروز در ایستگاه مترو مشاهده کرده بود٬ تعریف کرد؛ یک جنجال وحشتناک میان دو نفر درگرفته بود و هیچکس هیچ دخالتی نمیکرد؛ عجیبتر از اینکه مردم با عجله و بیتفاوت از کنارشان میگذشتند٬ برای مایا این بود که این دو نفر با زشتترین حالت ممکن به همدیگر پرخاش میکردند. این خشم٬ این بیقراری و احساس ناامنی از کجا میآمد؟ فرانک گفت سالها پیش چنین اتفاقاتی را پیشبینی میکرده است؛ با برنامهی پیشنهادی سازمان برای رشد و تربیت کودکان٬ منابع انسانی مطیع برای نظام انحصارطلب سازمان تأمین میشود که خود رگههای انسانیتشان را فراموش کردهاند. او اعتقاد دارد که از شروع این کار٬ سازمان از ضعف برنامه آگاه بوده است٬ اما هیچ تدبیری برای اصلاح آن در نظر نگرفته است.
سپس مایا و فرانک برای رفتن به دپارتمان سازمان خانه را ترک کردند و ماروین با فکری که به آخرین جملهی پدرش مشغول شده بود٬ تنها ماند.
ساعاتی بعد تلفن به صدا
درآمد. ماروین تمرین برنامهنویسیاش را نصف و نیمه رها کرد و به سمت تلفن رفت.
صدای یک خانوم با لحنی بسیار رسمی و خالی از هر احساس٬ به او گزارش داد که پدرش در
ساعت هشت و سیوپنج دقیقهی صبح در خیابان چهلودوم غربی و مادرش در ساعت نه و
دوازدهدقیقهی صبح در ایستگاه متروی هفتمجنوبی(یعنی نزدیکترین ایستگاه مترو به
خانهی آنها) فوت کردهاند. علت مرگ فرانک: نامعلوم. علت مرگ مایا: سقوط بر روی ریل قطار حین نزدیک شدن آن. صدای بوق قطع
شدن تلفن در گوش ماروین پیچید؛ هیچ نمیفهمید٬ میخواست فریاد بزند اما نمیتوانست؛
گنگ شده بود. ناگهان جرقهی امید در چشمانش درخشید٬ تلفن را برداشت و به مادرش زنگ
زد؛ برنداشت. به پدرش زنگ زد؛ برنداشت. نمیدانست آن صدا متعلق به چه کسی بود و چه
قصدی از گفتن آن جملات داشت. اما باورش نمیشد پدر و مادرش که همین یک ساعت قبل به
همراهشان صبحانه خورده بود و باهم دربارهی موضوعات مختلف صحبت کرده بودند٬ حالا
مرده باشند٬ نه٬ امکان نداشت. به سرعت لباس پوشید و از خانه خارج شد. با قدمهای
متزلزل به سمت ایستگاه مترو میرفت؛ در میان چهرههایی که از مقابلشان میگذشت٬ با
ناامیدی به دنبال صورت مهربان مادرش یا لبخند آشنای پدرش میگشت.
به
ایستگاه مترو رسید؛ همهچیز عادی بود٬ مردم در سکوت درحال تردد بودند و فقط صدای
برخورد پاهایشان با کفپوش سرامیکی ایستگاه به گوش میرسید. قطار رسید٬ مردم در
گروههای چهارنفره موازی هم وارد قطار میشدند و همزمان چهارنفر متناظر با آنها از
سوی دیگر خارج میشدند؛ تقریبا چهارصد نفر طی سه ثانیه جای خود را به یکدیگر دادند
و قطار به راه افتاد. هیچکس و هیچچیز ثابتی وجود نداشت که ماروین بتواند سراغ
مادرش را از آن بگیرد. انگار هرگز٬ هیچ اتفاقی مشابه آنچه زن پشت تلفن گفت٬
نیفتاده بود. قطار بعدی رسید٬ ماروین بیاختیار سوار شد. شاید سازمان چیزی در این
باره میدانست٬ اصلاً از کجا پدر و مادرش اکنون در دپارتمان سازمان مشغول تحویل
دادن مستندات نیستند؟ از کجا معلوم آن تماس کذایی یک دروغ زشت نبوده باشد؟ با این
حرف خودش را دلداری داد٬ اما میترسید؛ از تصور زندگی کردن بدون حضور پدر و مادر
عزیزش وحشت داشت.
به دپارتمان سازمان رسید٬ نمیدانست باید از چه کسی سراغ پدر و مادرش را بگیرد. خودش را به سیل جمعیت سپرد و وارد راهروهای تاریک و باریک سازمان شد؛ چشمانش به پلهها گره خورده بود و یکی یکی از آنها بالا میرفت؛ نمیدانست چه میکند٬ مدام در ذهنش جملاتی که زن پشت تلفن گفته بود تکرار میشد. در پاگرد راهپلهی یکی از طبقات٬ پیرمرد آرامی را دید که دستبهسینه به دیوار تکیه داده و با لبخند٬ به نقطهای خیره شده است. ناگهان خاطرهای مبهم در ذهن ماروین تداعی شد٬ خاطرهای که تصویری تار و تاریک از چهرهی پیرمرد در جایی از آن دیده میشد. با اکراه از جمعیت مردم جدا شد و به سمت پیرمرد رفت٬ نزدیکتر که شد٬ پیرمرد به خودش آمد و دیدن ماروین٬ بهتزده شد. خوب به چهرهاش دقت کرد و با کمی تردید٬ در نهایت به خودش اجازه داد از پسرک بپرسد فرزند کیست. ماروین که با شنیدن این سوال امیدوار شد بتواند از پیرمرد سراغ والدینش را بگیرد٬ به سرعت جواب داد پدرش فرانک و مادرش مایا نام دارد. پیرمرد که حالا مطمئن شده بود ماروین را درست شناخته است٬ خندید٬ او را در آغوش کشید و خودش را دوست قدیمی فرانک و مایا معرفی کرد. ماروین با قیافهی نگران و وحشتزده در چشمهای پیرمرد –که به نظر میرسید مهر تأییدی بر صداقت او باشند- زل زد. پیرمرد متوجه حالت ماروین شد٬ خنده بر لبانش خشک شد. پرسید چه بر سر او آمده٬ و ماروین نمیدانست چه بگوید. جملاتی را که صدای یک زن با لحنی رسمی و خالی از احساس پشت تلفن تحویلش داده بود٬ برای پیرمرد بازگو کرد. اما انگار هنوز معنی آنها را نمیفهمید و با نگاه ملتمسانه از پیرمرد میخواست که به او بگوید دروغ است. پیرمرد سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. انگار دوباره آن صدا در گوش ماروین پیچید٬ اینبار بلندتر و با لحنی خشمگینتر؛ باور کرد٬ و اشک از چشمانش سرازیر شد. پیرمرد بغلش کرد و به او دلداری داد؛ خوب میدانست که جملات گفته شده یک فرمالیتهی اداری برای سرپوش گذاشتن بر حقیقت بوده است. فرانک و مایا نمردهاند؛ بلکه کشته شدهاند.
وقت آن رسیدهبود که پیرمرد٬ ماروین را با جهان بزرگتری آشنا کند.
«تو این چیزها را نمیفهمی ارباب. به تو گفتم که من همهجور کار کردهام. یک موقع کوزهگری میکردم. علاقهی عجیبی به این کار داشتم. میفهمی این که آدم یک مشت گل بردارد و از آن هرچه دلش میخواهد بسازد یعنی چه؟ چرخ را مثل فرفره میچرخانی و گل هم شروع میکند به گشتن. انگار طلسم شده، بالای سرش میایستی و توی دلت میگویی که من از این گل کوزه میسازم یا بشقاب یا چراغ، و خدا میداند چه چیزهای دیگر. اینست آنچیزی که میشود اسمش را گذاشت آدم بودن؛ آزادی!»
زوربای یونانی-نیکوس کازانتزاکیس، نشر امیرکبیر
p.d.f: Probability Density Function
هارهارهار! به آمار-احتمال مهندسیتون-خصوصاً قسمتهای تابع توزیعتوأم بدست آوردن با انتگرال دوگانه- دچار بشید ببینم بازم میخندید یا نه:/
خاکبرسرترین سهتاییِ شهر بودیم.
یکی لمیده بود روی صندلی بادی-توپفوتبالطور- و پاهاشو دراز کرده بود روی میز. اونیکی روی زمین نشسته بود، زانوهاشو بغل کردهبود و به پاهای درازشدهی اولی زل زده بود که یهجور عجیبی بههم پیچیده بودن. سومی نشسته بود پشت کیبرد و یه قطعه از آقا-لاچینی میزد؛ اگه گوشاتو تیز میکردی صدای نفس عمیقی که بعد از بغضش کشید رو میشنیدی، و آرزو میکردی اون قطعه هیچوقت تموم نشه و سرشُ برنگردونه. وقتی با زدن آخرین نتها، آروم و پیوسته تمومش کرد، هیچکی صداش درنیومد؛ سومی خیره به دیوار روبهرو، اولی خیره به سقف بالاسر، دومی زل زده به پاهای پیچپیچیِ آندیگری و حواسش توی خاطرات ریزریزکُشندهی زمستون...
خاکبرسرترین سهتایی بودیم، اسیر و آزاد در غریبترین چاردیواری ۳×۴ شهر.
میدونی چیه؟ دیگه اون حس گناه و صدای ملامتگر درونی سراغم نمیاد وقتی کسی غرورشو کنار میذاره و بهم میگه که دوستم داره.
وقتی بهش گفتم ممنون، خودم رو از بالا دیدم که چقدر پست و متکبرانه با این قضیه مواجه میشه و چقدر عادی شده واسهش این کار. حس گناهم بخاطر نداشتن حس گناه برگشت. منظورم اینه که بالاخره هنوز حس گناهی هست، کی اهمیت میده که دلیلش چی باشه.
اما شما خوب میدونید؛ به همهتون گفتم و میدونید که دلم به هیچکی جز اون راضی نمیشه. میدونید که القا کردن امکان جا دادن به کسی غیر از اون توی قلبم خیانت به خود شماست، و به حس خاص خودم.
شما هیچوقت نخواهید فهمید، که من یکنفرم، و با خیال و خاطرات یکنفر دیگه زندگی میکنم؛ فقط یکاحمقِ تمام میتونه به این میزان از تباهی دچار بشه. و تنها امیدش عادته؛ عادت به این فساد و ازدرونپاشیدگی؛ عادت به توهم نبودن، حتی وقتی که هست. این انسانِ خاطیِ فراموشکار، گند همهچیز را در آوردهاست.
گاهی دلم میره واسه لمس چونهی قشنگش، فرورفتگی زیر لب پایینیش و برجستگی لب بالاییش. آخ که چقدر قشنگ میخنده...:)
خوابم میومد، از خواب بیدار شدهبودم و میتونستم توی تنهاییِ خودم باز بخوابم. سردرد دیروز و دیشب هنوز دست از سرم برنداشتهبود، دلم میخواست گردنم رو از باقیِ بدنم جدا کنم و بندازم توی سطل آشغال. پتو رو کشیدم روی سرم؛ نور کمتر تحمل سردرد رو راحتتر میکنه. مثل هردفعه، باید به چیزی فکر میکردم که حواسم رو از حالِ نزارم پرت کنه و یکم آرومتر بشم. ذهنم رفت سمت وقتی که سرم رو میذاشتم روی شونهش و چشمام رو میبستم؛ تاریک بود و خوشبو،؛ آرومترین بودم و خوشحالترین. کپچرها همدیگه رو ریکال کردن و دونهبهدونه ظاهر میشدن توی ذهنم. حالم هم خوب شد و هم بد. هم آروم شدم و هم بیقرار. کِی تموم میشه؟ کِی تموم میشه هجومهای یهوییِ این حجم از غصه؟ من خیلی کوچولوام؛ زورم نمیرسه اینهمه کپچر رو به کول بکشم و لبخند بزنم و غصهم بگیره که دیگه نیست، و چیزی نگم. هیچی نگم. هیچیِ هیچی نگم.
این داستانِ ناتموم، این هیچیِ هیچی نگفتن، منو میکُشه.
اونقدر گیج و گنگ شدم که وقتی اطرافیان باهام حرف میزنن متوجه میشم، خودم نیست؛ خودِ قدیمی و البته همیشگیم، این نیست.
نمیدونم از کِی اینطوری شدم. شاید از وقتی که رفتم تهران و هفتههایی رو میگذروندم که هیچکس نبود باهام غذا بخوره. هیچکس بیشتر از سلاماحوالپرسی باهام حرفی نداشت، و من هیچ تمایلی برای نزدیک شدن به غریبهها نداشتم. حتی هیچکس نبود که باهام قدم بزنه.
از فعل ماضی استفاده میکنم ولی اوضاع هنوزم همونه. هر لحظه که اینجام میدونم چی کشیدم و چی در انتظارمه. میدونم که «مرد این بار گران نیست، دل مسکینم.» اما اینجا هم آروم و قرار ندارم. هیچجا خونه نیست؛ هیچجا امنترین جای دنیا نیست از وقتی که میدونی. از وقتی که فهمیدم تنهام...
ما کِی اینقدر تنها شدیم؟