دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

ساغر باش؛ برسان خود را به وِی، به سلامی پر از مِی، و بمان.

 نیمه‌شبی در بهمن‌ماه است و اگر بخواهم دقیق بگویم، سال‌ها و ماه‌ها و روزها و ساعت‌ها و خصوصاً سی‌دقیقه‌ی اخیر به تو فکر کرده‌ام؛ به این که هستی‌ات با چه چیزهایی قابل‌قیاس است و اصلاً برای انتقال تو از ذهن من به کلمات، زبانی وجود دارد یا نه. می‌توانم سه‌هزار مفهوم واقعی مثال بزنم که تو حتی در یکی هم جا نداری؛ بس‌که رویایی، بس‌که نابی، بس‌که خالصی از حیث وجود. راستش را بخواهی، تو همیشه با من هستی؛ مثل من با من. پربی‌راه هم نگفته‌ام اگر بگویم بخشی از وجود خودم هستی. یا آن‌قدر تو را در خودم صدا زده‌ام تا بخشی از من شبیه دهانی که همواره تو را فریاد می‌زند، شده‌است.

 مدت‌هاست تا شبم صبح شود بارها از خواب بیدار می‌شوم. دیشب بیدار شدم و متوجه نیمه‌باز بودن در دستشویی شدم؛ عادت دارم در را کامل ببندم و دیدن در نیمه‌باز خستگی عذاب‌آوری در ذهنم انداخت؛ مثل خستگی دیوانه‌ای دوقبضه که مدام نعره می‌زند «دیوانه نیستم. دیوانه نیستم. دیوانه نیستم» و حتی دیوانگی دری از پشت قفل‌شده نیست که کلیدش را از کسی بگیرد و فرار کند. چند شبی هست که به‌خاطر خواب‌های بی‌ارزش و کابوس‌های مکرر روز را با خستگی و گاهی هم با سردرد شروع می‌کنم. در طول روز سرگرم کار و معاشرت با اطرافیان می‌شوم، اما شب باز همان آش است و همان کاسه. وضع درس هم بد است. قرار نبود خوب باشد اما این ترم به قدر زحمتی که برای این تشریفات و مناسک آموزشی‌نما کشیدم، نتیجه‌ام را ندادند. مدتی‌ست به تبعات رها کردن درس یا توقف تحصیل آکادمیک فکر می‌کنم و نظر این و آن را می‌پرسم. تا امروز تحصیل آکادمیک برایم وسیله بود، حالا -شاید موقتاً- این وسیله سنگی‌ست جلوی پایم.


 به پایان ۲۱ سالگی نزدیک می‌شوم و با بررسی یک سال اخیر زندگی‌ام، متوجه شدم که یک تجربه از قلم افتاده‌است. درواقع قرار نبود از قلم بیفتد، آن رفیق -کم‌وبیش- همراه، راهش را جدا کرد و دیگر روی گفتن آرزویم را ندارم. کسی آن‌قدر نزدیک نیست که بتواند همراهی‌ام کند. چه عهد شوم غریبی! گاهی آرزو می‌کنم هـ. پاکزاد نمی‌مرد و من سراغش می‌رفتم؛ گوش و چشمی برای عصیانش می‌شدم و آن‌قدر هم‌دیوانگی می‌کردیم تا از هیچ به هیچ قانع شویم.

 کشیده‌ها به رخانم زدم به خلوت پستو؛

 چو آمدم به خیابان دو گونه را چنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید؛

 نیامد.


امروز Siv Jakobsen -که صدا و استایلش رو دوست دارم- سه‌ساله شدن انتشار How We Used To Love رو اعلام کرد، و ریتوییت من که نوشته‌بودم این آهنگ برای من یک داستان کامل هست رو، Fave کرد.

پی‌نوشت به میم عزیز:
 یادت هست که دو سال پیش شما رو به ویدیوی این موزیک ارجاع دادم؟
 البته خوشت نیومد.
 


مدتی‌ست خواب راحت را تجربه نکرده‌ام. مدام بیدار می‌شوم درحالی که می‌دانم این کابوس دیدن‌ها تمامی ندارد. بعد، میلی به ادامه‌ی خوابیدن ندارم اما خستگی هم اجازه نمی‌دهد از سرجایم بلند شوم. دراز می‌کشم، با چشمان باز فکر می‌کنم به کارهایی که برای انجام دادن در روزهای آینده جلویم صف بسته‌اند؛ بی‌تمایلی شدیدی در ذهنم تیر می‌کشد. بعد، خودم را قانع می‌کنم که به‌خاطر خستگی‌ست و این ناآرامی با تمام شدن امتحانات و سبک‌تر شدن کارها کمتر می‌شود.
نگاهی به خبرها می‌اندازم و می‌فهمم کابوس همین است؛ همین واقعیتی که جلوی چشمانم با تبختر در حال رخ نشان دادن است، کابوسی‌ست که امید بیدار شدن در خودش ندارد. «تو نمرده‌ای، تو فقط دیوانه‌تر شده‌ای». راهش هم کرختی‌ست، لابد. اگر نمی‌توانی کرخت شوی، باید گوش‌هایت را بگیری و چشم‌هایت را ببندی و فکر هم نکنی به واقعیتی که جریان دارد. «مثل آسمانی که پرندگانش را فوج‌فوج فراموش می‌کند، مثل شبی که ستارگانش را فراموش می‌کند».
خسته‌ام. خسته‌ام و آرزوی شانه‌ای، آغوشی، حریمی دارم که اجازه بدهد چند ساعتی درونش آرام بگیرم.

« چرا من در زیر خاک بوده باشم،

 و تو مرده باشی؟»



 [از شعر بلند اسماعیل از براهنی، که هزارباره خوانده‌ام و گوش‌کرده‌ام و هنوز دلم سیر نمی‌شود از حزن کلمات.]

می‌دانی چیست؟ گاهی تنهایی رادیو گلها گوش کردن، دل دادن به ساز اساتید یاحقی و کسایی و شهناز و آواز اساتید وزیری و ذبیحی و شهیدی و بنان و ... حالم را طوری می‌کند که آرزو می‌کنم یک نفر دیگر هم بود تا همراهی‌ام می‌کرد؛ آن‌وقت می‌توانستم تجلی این حال خاص که نمی‌دانم چیست را در او هم ببینم و آرام بگیرم.

اما این خواسته‌ی زیادی‌ست.


[برگ سبز، شماره ۱۹]

سلام، آقای عزیز

 با امروز، یازده روز است که لاک‌ خاکستری را روی ناخن‌هایم نگه داشته‌ام. ابتدا قصدم این بود که اندازه بگیرم تا چند روز به حد قابل‌قبولی روی ناخن‌هایم باقی می‌ماند - که پنج روز شد. حالا اما قصدم این است که ببینم بعد از چند روز به کلی محو می‌شود.
 امروز چند بار فلش‌بکی از خواب شب قبل در ذهنم آمد؛ مثل همین الآن. نمی‌دانم شما هم در آن خواب حضور داشتید یا نه. به‌هرحال حس آشنایی در همین فلش‌بک‌ها هست که خبر از ردپای شما می‌دهد. جایی شبیه یک دهکده بود، با مردمی که می‌شناختمشان و آن‌ها هم مرا می‌شناختند.
 همهی این‌ها را گفتم تا از نوشتن راجع به دلتنگی‌ام طفره بروم، که به‌نظر می‌رسد موفق نشدم. نمی‌دانم چه رازی‌ست که هم حرف زدن با تو دلتنگم می‌کند و هم حرف نزدن با تو. حتی دقیقا نمیدانم دلتنگ چه چیزی می‌شوم؛ خود تو، خود گذشته‌ی تو، وهمی که از تو ساخته‌ام، خودم در ارتباط با تو، خود گذشته‌ام وقتی با تو در ارتباط بود، یا وهمی که در گذشته (که با تو هم در ارتباط بود) از خود آینده‌ام می‌ساختم! به هر جهت، دلتنگت هستم.
 روی ماهت را می‌بوسم،
 مراقبت کن.

« نوری معلق است در اشاره‌های ظلمانی

ور نه چگونه امشب نیز در این ساعت بلند

باید کنار این نیمکت بنشینم همچنان کنار این میدان

چشم‌انتظار شکی فسفرین

و برگ ترس‌خورده‌ی شمشاد تنها در چشمم برق زند؟»



[محمد مختاری، که گاهی گنگِ خواب‌دیده‌اش می‌شوم.]

« بیابان را سراسر مه گرفته‌ست...

 با خود فکر می‌کردم که مه گر همچنان تا صبح می‌پایید،

 مردان جسور از خفیه‌گاه خود

 به دیدار عزیزان

بازمی‌گشتند.»



[هوای تازه، شاملو]

 خیلی ناامید و سیاه‌دلم. گاهی حس می‌کنم که اذیتم، معذبم.







عصبانی‌ام. از حرف‌های قشنگ و ایده‌آل، انتظار عجیب غریب و تازه، بازخواست کردن واقعیت که چرا شبیه حرف‌های قشنگشون از آب در نیومده، عصبانی‌ام.

 امشب برای قدم زدن جای جدید و خلوتی رو انتخاب کردم. چند دقیقه به اتوبان رسالت زل زدم و بعد روی چمن‌های کنار اتوبان دراز کشیدم. آسمون کثیف بود و بی‌ستاره. خنکی چمن از کاپشن و پولیورم گذشت و رسید به بدنم؛ باورم شد که اواخر پاییزه. موقع رد شدن از اتوبان بعضی از ماشین‌ها بوق یا چراغ می‌زدن؛ شاید می‌ترسیدن یکی از اون جون‌به‌لب‌رسیده‌هایی باشم که می‌پرن جلوی ماشین‌. به خودم قول دادم اگه روزی اون‌قدر به کسی نزدیک شدم که دلش بخواد باهام وقت بگذرونه، ببرمش اونجا. بهش بگم مراقبم باشه، دراز بکشم روی چمن‌های کنار اتوبان، با خیال راحت چشمام رو ببیندم و به صدای شعر خوندنش که هروقت ماشینی می‌گذره بلندتر میشه و هروقت ماشینی نمی‌گذره آروم میشه، گوش کنم.


 مأموریت امشب انگار فرو کردن صورتم در تشت آب بود. دیوانه‌وار نفس‌نفس زدن بعدش را دوست داشتم. تا چند دقیقه بعد هنوز آمادگی لازم برای دوباره نفس گرفتن را حس نمی‌کردم؛ مدام منتظر بودم نفسم آن‌قدر جا بیاید که بتوانم طولانی‌تر نگه‌ش دارم. به خودم آمدم و انگار هرگز قرار نبود آن زمان موعود برسد. این رفتارم آشنا بود. در زندگی‌ام بسیار پیش آمده است که به امید یا به انتظار یک شرایط بهتر، کاری را شروع نمی‌کنم، تغییری را ایجاد نمی‌کنم، یا دل به کسی نمی‌بندم. به نظرم رسید به اندازه‌ی مطلوبم جسور نیستم. بعد به موهای بلندم فکر کردم. چرا بلندند؟ چرا کوتاه شوند؟ چرا کوتاه نشوند؟