دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

ساغر باش؛ برسان خود را به وِی، به سلامی پر از مِی، و بمان.

روز عجیبی بود. ظهر درد شکم توأم با ناراحتی حضور در محیط دانشکده را تاب نیاوردم و برگشتم خانه. پلویی که از شب قبل در یخچال مانده‌بود را گرم کردم. غذا خوردم و سریال دیدم. بعد، با خیال راحت در همان روشنی ظهر خوابیدم. وقتی بیدار شدم خانه تاریک بود. انگار در نقطه‌ی بی‌هویتی از زمان چشم باز کرده‌بودم که هیچ قبل و بعدی نداشت.

 چای دم کردم، کمی سریال دیدم و با این که مقداری هم دیر شده بود، تصمیم گرفتم پیاده‌روی کنم. از خانه که بیرون رفتم به او پیام دادم، «میای؟». مشغله داشت، نمی‌آمد. راهم را کوتاه کردم و عوضش برای خانه خرید کردم. تا در صف کانتر منتظر بودم، آقایی که به نظرم چند دقیقه پیش همراه خانمی جلوی قفسه‌های لبنیات و پروتئین از کنارم رد شده‌بود، این‌بار همان‌طور که تنها بود و از روبه‌رو می‌آمد به سبد خریدم نگاه کرد و با حالت لزجی گفت «چی برداشتی؟» و گذشت. به خودم تلقین کردم که شاید آن خانم پشت سر من بوده و خطاب مرد به همان خانم همراهش بوده و همزمان از روی کنجکاوی به سبد خرید من نگاه می‌کرده‌است.

به خانه که رسیدم چای را دم کردم و شروع کردم به پختن غذا. پادکست سینمایی محبوبم را گوش می‌کردم که به نظرم رسید فیلم مورد بحثشان را باید ببینم. این پادکست را به دلایل مختلف دنبال می‌کنم و حتی بعضی قسمت‌هایش را بارها گوش می‌کنم.

بیش از یک سال پیش که شروع کردم به شنیدن، صرفاً قسمت‌هایی را گوش می‌کردم که چیزی راجع به موضوع موردبحثشان می‌دانستم. مثلا مصاحبه با فیلم‌بردار فیلمی که دیده‌ام. بعد از مدتی قسمت‌هایی را به‌خاطر فن بیان مهمان یا حتی میزبان پادکست گوش می‌کردم. اصولاً این افراد که دانش سینما را مطالعه کرده‌اند و بعضی آن را به کار گرفته و بعضی هم نقد کرده‌اند، دایره لغاتشان گسترده، فکرشان بزرگ و لحن صحبت کردنشان دل‌نشین است.

فیلم را دیدم. دوست داشتم با کسی صحبت کنم تا طعم گس آن را کم‌کم فراموش کنم. کسی نبود. نیست. قرار هم نبوده که باشد. تو بهتر می‌دانی منظورم چیست. همه همین حسرت را داریم، گاهی سرمان گرم چیزی‌ یا کسی‌ست و گاهی هم نه. طعم گس هم دست کمی از حقیقتی که تو بهتر می‌دانی چیست، ندارد.

  • ۰ نظر
  • ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۰۲
مدت‌ها بود که درونم احساس خستگی و ضعف می‌کردم اما نمی‌خواستم به زبان بیاورم. حالا و این ساعت از شب که انسان به خود درونی‌اش نزدیک‌تر می‌شود، اعتراف نکردن ساده نیست. جز یکی دوتا، چیز دیگری وجود ندارد که دل‌خوشم کند. چند کار مهم و زمان‌بر هست که مدام دغدغه‌ی انجام دادنشان را دارم، اما برنامه‌ی قطعی برایشان ندارم. همین روزمرگی‌های به ظاهر بی‌اهمیت انگار تا ابد ادامه دارند و به رویاها مهلت نمی‌دهند. درواقع این من هستم که مدتی‌ست آن‌قدر ضعیف و شکسته شده‌ام که جرئت جدا شدن از روزمرگی را ندارم.
 از تک‌تک آدم‌هایی که در طول روز دور و برم هستند خسته‌ام و تحمل رفتارهای بی‌اهمیتشان هم برایم سخت است.
 هر از چندگاهی ایده‌ای در ذهنم شکل می‌گیرد و تماماً به ذهنم مسلط می‌شود. چند روز بعد انگار آن ایده هم رنگ و بویی ندارد و تبدیل می‌شود به یک کار انجام نشده یا یک شخصیت پرداخت نشده؛ اسدالله را می‌گویم. مردک می‌خواست روی دست اسماعیل بلند شود و ابریشمی از رذایل بی‌اخلاقی ببافد. هرچه‌قدر خواستم راجع بهش بخوانم، پیدا نکردم. گذاشتمش کنار که وقتی او (این تکثر اسامی شروع‌شونده با حرف میم هم دردسر است و هم نعمت. مجبورم به ضمایر روی بیاورم تا خاصیت یگانه میم ذهنی‌ام محفوظ بماند. منظورم همان دوستی‌ست که بعضی شب‌ها برای پیاده‌روی هم‌کلام هم می‌شویم.) را دیدم، خواهش کنم هرچه می‌داند بگوید و بعد اگر پرسید، بگویم تا به اطلاعاتش اضافه کند: «اسماعیل را، هم او کشته‌است».
هامون عقب نشسته‌است. اسماعیل عقب نشسته‌است. انگار قطب سومی وجود دارد خالی از هر هویت و انگیزه و احساس، که در آن گرفتار شده‌ام. همان لجن روزمرگی، خستگی، ضعف.
  • ۰ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۳

 دو چیز در خانواده‌ و کودکی‌ام هست که هنوز هم هر از چند گاهی دلتنگم می‌کند. یکی شب خوابیدن کنار مادر و دوم، کتاب خواندن پدر برای من. یادم آمد همان‌طور که با هیجان کتاب را گویی برایم نقل می‌کرد، هرجا که نیاز می‌دانست توضیح اضافه‌تری می‌داد یا توصیف کتاب را کش‌دارتر می‌کرد! چند روز پیش خودم را در چنین حالتی یافتم، وقتی برای دوستانم شعر می‌خواندم. از این که این عادت پدر در من هم رسوخ کرده، خوشحال شدم. بعد از آن، انسان طبیعتاً به فرزند خودش فکر می‌کند که روزی یا شبی بنشیند کنار تختش و برایش کتاب بخواند و داستان ببافد و موهای روشنش را نوازش کند. بعد به خاطر می‌آورد که شاید هم اصلاً فرزندی در کار نباشد. پس این عادت نژادی با من مدفون خواهد شد؟ پس من هرگز نمی‌توانم خاطره‌ی دل‌انگیز نقالی پدرم در کنار خودم را دوباره و درحالی که مادر فرزندی هستم، زنده کنم؟

 بعد کمی می‌ترسد، به آینده‌اش فکر می‌کند درحالی که زنی‌ست پنجاه ساله، با موهای نقره‌ای‌رنگ کوتاه، و چشمانی که هنوز تیرگی خیره‌کننده‌ای دارد. زن در پذیرایی خانه‌ای کوچک ایستاده که از پنجره‌هایش دسته‌های نور ریخته‌است روی فرش. همه‌چیز مرتب و اتوکشیده‌است. گویی کسی روزی آن خانه را با همه‌ی دقتش تمیز و مرتب کرده، ظرف شیرینی‌های بندانگشتی را روی میز قرار داده، پنجره‌ها را باز کرده و برای همیشه رفته‌است.

 بیش از این نمی‌توانم به زندگی سرد و خاکستری زنی که پنجاه‌سالگی خودم است، فکر کنم. 

  • ۰ نظر
  • ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۰۱
تمام روز حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ‌چیز را نداشتم. با بی‌میلی از خواب بیدار شده‌بودم، با بی‌میلی سر کار رفته بودم، با بی‌میلی همراه همکارانم برای نهار بیرون رفتم، با بی‌میلی دو ساعتی را در یک کافه به شطرنج بازی کردن با یک آشنا و بالا و پایین کردن یک سایت لباس تلف کردم.
 شب میل به پیاده‌روی در هوای نمناکی که بیشتر به بهار می‌زند تا زمستان، تنها چیزی بود که می‌توانست روز بی‌حوصلگی‌ام را به شب تعمیم ندهد. آماده شده‌بودم و درست قبل از این که کفش‌هایم را بپوشم، یادم افتاد بپرسم همراه می‌شود یا نه. هرچند سه‌شنبه هم نبود، آمد. همان نقطه‌ی شروع قبلی، اما مسیری کمی متفاوت‌تر، برگشتن به همان نقطه‌ی اول و همراهی‌ام تا مترو. از من خواست چیزی را تخمین بزنم، من هم تخمین زدم و بعد از شدت اشتباه بودن جوابم شرمنده شدم. گفتم که در تخمین زدن علیل‌م و او با همان حالت صبور و باحوصله‌ی خاص خودش، دو تمرین دیگر برایم طرح کرد! در فاصله‌ای که تا مترو همراهی‌ام می‌کرد، بالاخره اتفاقی که باعث شده‌بود از چند چیز دلزده شوم و تمام روز بی‌حوصله باشم را برایش تعریف کردم. انگار چنین مواقعی سعی می‌کند با سوال‌هایی از نقطه‌نظر خودش مرا به سمت جواب یا حداقل روشن شدن زوایا و خفایای موضوع هدایت کند. این را حس کردم چون خودم گاهی این را بهترین روش برای کمک کردن به کسی که در سطح موضوعی گرفتار شده و نیاز به دید کلی‌تری دارد، می‌دانم.
 در فاصله‌ی مترو تا خانه باران شدت گرفت. از کوچه‌ی پایین‌تر رفتم تا چند دقیقه بیشتر باران را بو کنم. این آخرین نفس‌های زمستان است. به‌زودی گرما غالب می‌شود و بیشتر از نصف سال دلتنگ چنین هوایی خواهم ماند.
  • ۰ نظر
  • ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۱۶

 امروز سراغش را نگرفتم. نگران بودم که این «چیز» فقط در ذهن من شکل یک «چیز» را به خود گرفته‌است، یا او هم چیزی در ذهنش دارد؛ چیزی گنگ که انسان را به دنبال خود می‌کشد بی آن که اجباری در کار باشد. انسانی نیست که تو در ذهنت چیزی داشته‌باشی و کسی را به دنبال کردنش واداری.

 امروز سراغش را نگرفتم. او هم سراغم را نگرفت.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۴۳

 امروز دو دوست قدیمی رو بعد از مدت‌ها دیدم؛ همون خندیدن‌ها به شوخی‌های مسخره، همون یه‌لحظه جدی شدن‌های بحث‌های ساختاری، همون حافظ خوندن‌ها واسه همدیگه، همون چشیدن‌ خوراکی‌های همدیگه، به اضافه مشتاقانه شنیدن پیشرفت‌هاشون...

 کنارشون که هستم انگار امنیت زندگی دوران مدرسه بهم برگشته؛ نمی‌ترسم از قضاوت شدن، بودنشون انقدر سر حالم میاره که با وجود سردرد هم چندتا شوخی میکنم.

دوستشون دارم. هفت سال بزرگ شدن کنارشون رو هم دوست داشتم.

 منتظر سه‌شنبه نماندم؛ دوشنبه سراغش را گرفتم. نمی‌توانست راه برود. سه‌شنبه تا ساعت ۷.۵ کار می‌کردم؛ درگیر یکی از همان مراحل پایانی اجتماع چند task وابسته بودم که هرلحظه با خودت فکر می‌کنی «کارش تمام است» اما به خودت می‌آیی و می‌بینی چندساعت در همان وضعیت «کارش تمام است» گرفتار بوده‌ای. از ساختمان که بیرون آمدم، هوای کم‌وبیش بارانی وسوسه‌ام کرد پیاده تا خانه بروم. حوالی جمهوری یادش افتادم و خواستم حالش را بپرسم، یادم افتاد سه‌شنبه هم هست. انتظارش را نداشتم، اما آمد.

 برای خودش چای و برای من چای آلبالو گرفت و این‌بار جایی خلوت‌تر ایستادیم به چای خوردن و [او‌‌ به] سیگار کشیدن. غرغرهای مربوط به مسائل پیش‌پا افتاده‌ی درون‌دانشکده‌ای را برایش تعریف کردم و خوب گوش می‌کرد. از قبل می‌خواستم نظرش را بدانم. تصمیمی که در گرفتنش تردید داشتم را تأیید کرد و خیالم راحت شد. انگار همان لحظه باری از روی دوشم برداشته‌شد.

 همان مسیر قبلی را راه می‌رفتیم. باران که شدت می‌گرفت، کلاه کت‌مان را سرمان می‌گذاشتیم. جایی ایستاد تا screenshotی که از یک فیلم گرفته‌بود را نشانم بدهد. پرسید ایراد این تصویر چیست و با حوصله منتظر ماند تا نگاه کنم و فکر کنم و نگاه کنم و حدس‌هایی بزنم و باز نگاه کنم...
وقتی توضیح می‌داد، بیشتر جذب دقت او شده‌بودم تا جواب مسأله. دقیق و با طمأنینه نگاه می‌کند، حرف می‌زند و حتی راه می‌رود. حرف زدن با او کار راحتی نیست؛ تو هم باید در انتخاب کلمات دقت کنی. انگار موشکافانه گوش می‌کند و درست زمانی که از کنار کلمات گذشته‌ای، نگه‌ت می‌دارد، فرصت می‌دهد دقیق‌تر فکر را در قالب کلام بگنجانی و بعد، هنرمندانه به موضوع عمق می‌دهد. گفت پرحرف شده‌است. من این‌طور فکر نمی‌کردم، اما می‌دانستم که خودم کم‌حرف شده‌ام. سال‌ها پیش یک بار دیگر هم به چنین نتیجه‌ای رسیده‌بودم اما دلیلش را نفهمیدم، هنوز هم نفهمیده‌ام. وقتی حرف نمی‌زنم، اتفاقاً در ذهنم چند نفر باهم حرف می‌زنند!

 از تاریخ می‌گفت و برای من که هیچ‌چیز از تاریخ نمی‌دانم، و حتی به ندرت چیزی از تاریخ شنیده‌ام، حرف‌هایش نو بود. گفت تاریخ فرانسه را بخوان. یک کتابخانه در ذهنم دارم، که کتاب‌هایی را که باید بخوانم به ترتیب اهمیت و ضرورتشان در قفسه‌هایش می‌چینم. وقتی گفت تاریخ فرانسه، چشمم به کتاب‌های تاریخ مملکت خودمان افتاد که گوشه‌ای از این قفسه چیده‌شده بودند و حضورشان به اندازه‌ی کافی سنگین بود. گفتم، گفت از تاریخ مملکتمان هم واجب‌تر است. قبلا هم یک فرد بزرگ و مهم شخصاً پیشنهاد کرده‌بود که تاریخ اروپا را بخوانم - البته یک سال بعد از این که پیشنهاد کرده‌بود کتاب «زوربای یونانی» را بخوانم، که خواندم هم و چه کتابی بود؛ چه شخصیت‌پردازی فوق‌العاده‌ای داشت... کتاب تاریخ فرانسه را هم در قفسه‌ی خواندنی‌های ذهنم قرار دادم.

 رسیدیم به نقطه‌ی اول؛ چراغ‌های قرمز بیشتر به چشمم آمد. ساعت سه دقیقه به یازده بود و حدس می‌زدم که مترو بسته شده‌باشد. این‌بار بدون این که خواهش کنم، مثل دفعه‌ی پیش تا مترو همراهی‌ام کرد. خداحافظی کردیم و باران هنوز هم می‌بارید. تصمیمم را گرفته‌بودم؛ می‌خواستم تا خانه پیاده بروم. تقریباً همه‌چیز و همه‌جا تعطیل شده‌بود. شاگردان چند اغذیه‌فروشی و آبمیوه‌فروشی درحال شستشوی وسایل بودند و از سایر مغازه‌های ولیعصر جنوب، فقط تجمع کیسه‌ها و زباله‌های میانه یا کناره‌ی پیاده‌رو در مقابل کرکره‌های بسته‌شان باقی مانده‌بود. موش‌ها به سطح زمین آمده‌بودند و با خودشان مشغول بودند. هر از چندگاهی عابری تنها یا دونفر را می‌دیدم. باران تصویر امنی از شهر در ذهنم ثبت کرده‌بود. شافل به «برای تو در اینجا...» رسید و دیگر هیچ‌چیز نمی‌توانست آرامشم را زائل کند. با هزارمین‌بار شنیدن صدایش، دلم برای م. تنگ شد. کار باران بود و شب. فردای آن شب سراغش را گرفتم. او هم در آرامش نسبی خودش دست‌وپا می‌زند. مگر زندگی من با او، با دیگری، چه تفاوت عمده‌ای دارد...

‏امروز یک‌بار دیگر تو را کشتند، اسماعیل. فهم و شعور تو کار دستشان داده‌بود.

‏امید من یا آن‌چه سال‌ها به اسم امید مرا زنده نگه داشته‌بود، امروز مثله‌شده و مدفون‌شده در زیر تلی از شهوت و کثافت مردمان مفعول، مثل عضوی که جدا افتاده از بدنی، صدایم می‌زند.

‏جنون جان‌سوز تو اسماعیل، چندان دور از انتظار نبود. تو شاعرتر از شعرهای خودت بودی، و این شعور شاعرانه‌ی تو بود که نقشه‌ی کشتنت را کشید. مثل نقشه‌ی قتل پدر در سر پسر. مثل نقشه‌ی خون‌خواهی محکوم به اعدام از قانون.

صبر من یا آن‌چه سال‌ها به اسم صبر مرا سرسخت و محکم داشته‌بود، امروز چهار میخ کشیده‌شده بر جولانگاه مردمان مفعول طاعون‌زده، مثل مادری که جدا افتاده از فرزند، مرا شیون می‌کند.

بی‌کسی منحوس تو اسماعیل عزیزم، تنها بازمانده‌ای‌ست که بعد از مرگ تو رهایت نکرد. شیفتگی تو به شعر و شعور بود که تو را تف کرد در سردابه‌ای قرون وسطایی، و عشقبازی تو با شعر و شعور بود که آتش جنون را در بدن نیمه‌جانت شعله‌ور کرد. گمان می‌کردند دیوانه شده‌ای، از خودشان نیستی؛ ترسیدند جنون تو مسری باشد و اول از همه زنانشان را شیفته‌ی شعر و شعورت کنی، به دنبال آن فرزندانشان را دچار کنی و بعد، لابد پسران نقشه‌ی قتل پدران را می‌کشند. بی‌کسی تو اسماعیل، تا بعد از پایان تاریخ هم ادامه دارد.

اتاقم در خانه‌ی پدری را به این رنگ می‌شناسم. تقریبا ذهنیت من از ۱۵ تا ۱۸ سالگی‌ام به همین رنگ است؛ سرد و بی‌قرار.

از قیافه نمی‌شناختمش. فقط اسمش را می‌دانستم و ساعت و محدوده‌ی قرارمان. موبایلم طبق معمول این روزها ناگهان شارژ تمام کرده‌بود. سر چهارراه ایستاده‌بودم و نگران بودم که او از دور مرا خواهد شناخت یا نه. چند نفری می‌آمدند و می‌رفتند و من طوری نگاهشان می‌کردم که اگر خودش بود، چیزی بگوید یا چیزی بگویم.

ربع ساعتی به همین ترتیب گذشت تا یک نفر با مو و ریش بلند، کاپشن و شلوار و کفش‌های مشکی و یک پاکت کاهی در دست روبه‌رویم ایستاد، کمی به جلو خم شد و پرسید «هامون؟» گرچه اسمم را هم می‌دانست.

گرم بود و آرام. اولش ساکت هم بود. پرسیدم چه‌کاره‌ای؟ و شروع کرد به گفتن... سبک صحبت کردنش آشنا بود و دلنشین؛ بالا و پایین بردن تن صدا، نگاه کردن‌ها، شور و هیجانی که چاشنی بخشی از کلامش می‌کرد، مقدمه‌ی مناسبی که با حوصله در شروع مطلبش می‌گفت، مثال‌هایی که درست و به‌جا در ادامه‌ی حرفش می‌زد. هر از گاهی هم در سکوت راه می‌رفتیم اما دوباره او بود که از آزاردهنده شدن این سکوت نجاتمان می‌داد.

مرا برد به جایی که معمولا آن‌جا چای می‌خورد و سیگار می‌کشید. جای نشستن نبود، چند دقیقه ایستادیم، به یک چایخانه‌ی دیگر سر زدیم که آن هم پر بود از پیرمردانی که دور میزها با یکدیگر مزاح می‌کردند یا جوانانی که در تنهایی شام سبک سر شبشان را می‌خوردند. برگشتیم سر جای اول؛ شلوغی دلسردش نکرده‌بود، من هم عجله‌ای نداشتم. بالاخره از یک نفر اجازه گرفتیم و نشستیم سر دیگر میزش. پرسید چای یا چای آلبالو یا چای دارچین؟ دل‌تنگ چای آلبالو بودم. رفت.

با یک لیوان چای آلبالو برای من و چای برای خودش برگشت. یک شکلات تلخ و قند از جیبش درآورد و گذاشت کنار لیوانم. بسته‌ای که تمام مدت دستش گرفته بود و حالا روی میز گذاشته بود را به سمتم تعارف کرد. کوکی شکلاتی بود با کشمش و مغز گردو. چای آلبالو را فوت می‌کردم و همزمان با اینکه بخار خوش‌بوی آن صورتم را گرم می‌کرد، به طریقه‌ی دل‌نشین صحبت کردنش دقت می‌کردم. چندباری از یک اسم مستعار برای یک یا چند نفر استفاده کرده‌بود که حتی نمی‌دانستم اسم واقعی آن شخص است یا نه. نپرسیدم هم. حدس‌هایی زده‌ام اما دوست دارم با بیشتر شنیدن صحبت‌هایش، خودم به جواب برسم.

مسیر پیاده‌روی معمولش را راه رفتیم و در مجموع دو آشنا دید -البته گفت زیاد پیش می‌آید و این برایش تبدیل به یک مسئله شده‌است. رسیدیم به جای اولمان. خواهش کردم با من تا مترو بیاید، و آمد. بابت همه‌چیز تشکر کردم. گفتم باز هم می‌بینمت. یادم نیست چه گفت. لبخند می‌زد، اما نیمی از صورتش را طوری پشت ریش و سبیل پنهان کرده‌بود که درست نمی‌توانستم میزان واقعی بودن لبخندش را محاسبه کنم.

قرمز بود. شرور نبود اما، قرمز بود. مثل همدلی لامپ‌های نئونی شهر در شب.

 چندبار خواستم تک‌تک رخ‌دادها و رخ‌ندادهای یک سال اخیرم را مرور کنم اما هرگز آن‌قدر تمرکز خاطر نداشتم که بتوانم این مرور را به انتها برسانم. مسیرم بی‌راهه نیست؛ همه‌ی آن‌چه می‌توانست باشد هم نیست. کمبودهایی بوده و هست که متوجهشان هستم. این یک سال به ندرت به کسی -جز خودم- اجازه دادم که وقت و انرژی‌ام را تلف کند. به همین دلیل یا در راستای تحقق این امر، با آدم‌های کمی آشنا شدم؛ درواقع آدم‌های کمی را ندیدم اما با عده‌ی بسیار کم‌تری از سلام و علیک فراتر رفتم. تمرکزم بر ادبیات گاهی بیشتر می‌شود و همین موقتاً برای آٰرام شدنم کافی‌ست. تقریبا شش ماه است که کار می‌کنم و مدتی‌ست بخشی از کارها برایم کسل‌کننده شده‌است. از ابتدا هم سایه‌‌ی روزمرگی را بر روی سرم حس کرده‌بودم، اما به خیال خودم اجازه نمی‌دادم غالب شود. حالا فکر می‌کنم غالب شده. هر از گاهی پیشنهادهای شغلی از این طرف و آن طرف می‌گیرم که تنها به یادم می‌آورد فرصتم چه‌قدر کم است و در این میان ظاهر موقعیت‌ها از باطن و امتدادشان بسیار گمراه‌کننده‌تر است. شاید هم این‌ها همه زیر سر خستگی‌ست. مدت‌هاست پیاده‌روی طولانی نداشته‌ام و لابد این هم مزید بر علت شده‌است.

چند ایده در ذهنم هست که کمی شور و هیجان به روح کرختم داده‌است. ترجیح می‌دهم فعلا کمتر بنویسم تا فرصت کنم به ایده‌های موهوم شکلی دهم و تکلیفم را با آن‌ها روشن کنم.

 فردا ترم جدید تحصیلی شروع می‌شود و هنوز فریب این عناوین درسی جالب را می‌خورم. دانشگاه ۵بار به من ثابت کرده‌است که نه تنها چیزی برای ارائه به من ندارد، بلکه وقعی به آن‌چه من به دنبالش هستم و بعضاً به‌دست هم می‌آورم، نمی‌نهد. یک ماشین ابتدایی پرهیاهو و توخالی‌ست که تنها یک پروتکل مشخص ورودی دارد که اگر خودت را با آن وفق ندهی هیچ‌جوره نمی‌توانی به‌کارش بگیری.


طبق معمول، بدون پایان‌بندی مناسب.

 دلتنگ یک پیاده‌روی طولانی از بعدازظهر تا غروب یک روز سرد هستم. حتی به همراهی هیچ‌کس فکر نمی‌کنم. اطرافم هیچ رفیقی که دوست داشته باشم ساعت‌ها کنارش قدم بزنم نیست. رفیق‌ترین این روزها، اسماعیل است. این روزها در خیابان که راه می‌روم، بارها خطابش می‌کنم. اگر تکه‌ای از شعر براهنی یادم نیاید، با همان لحن اما با کلمات خودم با او صحبت می‌کنم. خوب فهمیده‌ام‌اش. غصه‌اش در گوش‌ها و چشم‌هایم نشسته است. انگار هفتادساله‌ام، و با اسماعیل هردو سی‌سال در مدارس، دانشگاه، ادارات و کافه‌ها تباه شده‌ایم. من خوب می‌دانم که حبس نفس‌ به قصد تمام کردن رویا، چه معنی می‌دهد. بارها سیلی‌ زدن‌های پی‌درپی از سر عشق را گریسته‌ام. یک‌بار هم گلویم را جلوی چاقویی که با تردید در میان انگشتانش می‌لغزید گرفتم؛ دستش را عقب نکشید. شاید می‌خواست ببیند «رویا» چه معنی می‌دهد. به‌جای پایه‌ی شکسته‌ی تخت فنری‌اش چند کتاب گذاشته‌بود. هربار که به دیدنش می‌رفتم، یک کتاب از زیر پایه‌ی تخت برمی‌داشت و کتاب‌هایی را که برده بودم یکی یکی امتحان می‌کرد. راضی نمی‌شد. بعد با حوصله وراندازشان می‌کرد و گاهی چند جمله از کتاب را با حالت تمسخر بلندبلند می‌خواند. کارش با کتاب‌ها که تمام می‌شد، از کابوس‌هایم برایش می‌گفتم. با متانت وعده می‌داد که قماش استالین هوایمان را دارند و باید گوش به زنگ بمانیم تا برسند و همه‌چیز -از جمله کابوس‌ها- را تمام کنند. هرروز به همان اندازه امیدوار بود، و منتظر.

اسماعیل، ای اسماعیل...


من حافظ تمامی ایام نیستم،
اما حتی اگر بمیرم،
چیزی نمی‌رود از یادم.

عمری گذشته است و نخواهد آمد؛
عمر همه، نه عمر منِ تنها.