دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

ساغر باش؛ برسان خود را به وِی، به سلامی پر از مِی، و بمان.
دیشب برای تفنن آگهی‌های مبلمان منزل را بالا و پایین می‌کردم، که یک دست مبل سبزرنگ با نهارخوری‌اش چشمم را گرفت. تصور کردم لمیدن روی آن مبل وقتی نور کم‌جان بعدازظهر نیمه‌ی جنوبی خانه را روشن کرده چه آرامشی دارد، خصوصاً که خودم خریده‌باشمش. مشکل اصلی باربری و سروکله زدن با کارگرها بود که من تجربه‌اش را نداشتم؛ یکی یکی سایت‌های حمل‌ونقل اثانیه و باربری را باز می‌کردم و نگاه می‌انداختم تا UI یکی توجهم را جلب کرد؛ اپلیکیشنش را نصب کردم و از آن UX بسیار دل‌چسب به وجد آمدم. تصمیم گرفتم به قول فرنگی‌ها push limits کنم و با خرید آن اثاثیه‌ی بامزه، تجربه‌ی استفاده از خدمات این شرکت باربری را هم کامل کنم. صبح جمعه بیدار شدم، یادم افتاد جمعه است و می‌توانم بیشتر بخوابم؛ ظهر بیدار شدم و شروع کردم به تماس گرفتن با این و آن؛ خانه را مرتب کردم و پیاده راه افتادم به سمت آدرسی که وسایل آن‌جا بود. اوایل خیابان قزوین حس آشنایی شبیه به حضور در یکی از خیابان‌های اصفهان داشتم؛ بیشتر که دقت کردم، فهمیدم این تجمع تعمیرگاه‌ها و آپاراتی‌ها، لکه‌های روغن روی پیاده‌رو، و حالت پراکنده‌ی درخت‌ها و شمشادهاست که برایم آشناست.
وسایل را دیدم؛ خانم جوانی صاحبش بود که کارهای مهاجرت خانوادگی‌اش را انجام شده‌بود و حالا همه‌ی محتویات خانه را برای فروش گذاشته‌بود. ماشین ده دقیقه زودتر از قرارمان رسید و خوش‌بختانه من طوری برنامه‌ریزی کرده‌بودم که نیم ساعت قبل از آن‌ها رسیده‌باشم. تا کارگرها وسایل را پایین می‌بردند، با خانم جوان صحبت کردیم و با معرفی پادکستی راجع به مهاجرت، خواستم ترس و اضطرابش از جداافتادن در مملکت غریب را کمتر کنم.
 وسایل را که در ماشین چیدند، فهمیدم که نصف آن هم برای وسایلم کافی بوده و بهتر بود ماشین کوچک‌تری اجاره می‌کردم؛ ناتوانی‌ام در تخمین زدن باز هم رخ نشان داد. با همان کامیون راهی خانه شدیم و راننده‌ که یاسر نامی بود و کارگرها با وجود این که رفیقش بودند، فامیلش را نمی‌دانستند، سعی کرد از تمام زندگی‌ام سر در بیاورد. من هم البته سعی کردم با طریقه‌ی حرف زدنم خودم را بالغ‌تر از قیافه‌ی بچه‌سال و ساده‌لوحانه‌ام نشان بدهم.
به زحمت از کوچه‌های باریک و شلوغ محله گذشتیم و وسایل را در خانه گذاشتند و دستمزدشان را به حساب راننده ریختم و برایشان نوشیدنی خریدم، اما انعامی ندادم؛ بدم نمی‌آمد انعام بدهم، اما مطمئن هم نبودم. تشکر کردم و رفتند. نیم ساعت بعد راننده تکست داد که «شماره‌ام را ذخیره کن کاری داشتی در خدمتیم.»٬ جواب دادم چشم، ممنون. باز تکست داد که «باعث افتخار ماست خوشحال میشیم دوباره زیارتتون کنیم، یاعلی». جواب ندادم. مثلاً چه چیزی باعث افتخارش بود؟
 باید می‌نوشتم تا یادم بماند خریدن وسایل موردعلاقه‌ام با پول خودم و رساندنشان به خانه چه زحمت و البته لذتی دارد.
  • ۱ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۵۰

 اتفاق مهمی نزدیک به افتادنه و من واسه‌ش آماده نیستم.

 شاید فکر و خیال همه‌چیزهای جالب و دور از دست رو رها کنم و این نقطه رو به مرکز ثقل ذهنم تبدیل کنم؛ یعنی از اهل جهان پاک‌دلی بگزینم.

  • ۰ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۰
داشتن زبان مشترک با یک نفر چگونه است؟ وقتی نمی‌توانی از سطح کلمات و جملات کسی بگذری - و البته فرصتش را هم نیافته‌ای- چه‌طور می‌توانی راجع به فهم و شعور و خود درونی‌اش که وقتی تو نیستی با خود بیرونی‌اش خلوت می‌کند چیزی بفهمی؟ اصلاً برای دوست داشتن کسی، لازم است از سطح پوست بگذریم و با چنگ و دندان گوشت‌ها و استخوان‌ها را کنار بزنیم و تا حد ممکن به خود درونی‌اش دست برسانیم، به این امید که دستش را بندازد دور دستمان و مشتش را محکم کند؟ تازه اگر هم قبول کنیم این موضوع لازمه‌ی دوست داشتن است، حتما خود ما هم باید اجازه‌ی این ورود به پوست و گوشت و استخوان را به دیگری بدهیم. یعنی سینه‌ات را گشاده کنی و همه‌ی آن مگوها را بیرون بریزی و دستی که با انگشتان باز از هم به سمت شخصی‌ترین عواطف و احساساتت پیش آمده را بگیری، مشتت را محکم دور دستش گره کنی و این طناب دو سر را به حلقه‌ی زنجیری بدل کنی. این، آن کشمکش اعماق است. هنوز نخواسته‌ام کسی پوست و گوشت و استخوانم را بدرد و خود درونی لخت و عورم را ورانداز کند. هرچند، خود درونی‌ام چندان دور از دست نیست و تکه‌تکه در میان همین نوشته‌ها خودش را می‌نمایاند. شاید هنوز کسی نیامده که اعتمادم را به تمامی جلب خودش کند. با این حال، به نظرم اجازه‌ی دوست داشته شدن دادن، نوع کم‌نظیر ازخودگذشتگی‌ست. آخرین غول است، پایان ماجرای سردرگمی آدمی‌ست.
  • ۱ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۷

 در یکی از اتاق‌های تودرتوی خانه‌ی قدیم مادربزرگ و پدربزرگ فوت‌شده‌ام بودیم. اتاق دو در بزرگ شیشه‌ای مجزا به حیاط داشت، یک در کوچک‌تر به اتاق کناری و در دو سمت دیگر، تاقچه‌های سرتاسری. نور اندک مهتاب که از پشت پرده‌ی درهای حیاط می‌تابید، اتاق را کمی روشن‌تر از تاریک مطلق کرده‌بود. یکی از دختران هم‌دانشکده‌ای که برایم شخصیت مرموزی دارد، توی اتاق ایستاده‌بود و از روی اضطراب مدام حرف می‌زد. من نشسته بودم و سرم را بالا گرفته‌بودم تا حرکت آونگی او در اتاق را زیر نظر داشته‌باشم. صدای ضربه‌های متوالی به پنجره‌هاب درها با هجوم مرتب سایه‌هایی پشت پرده‌ها و بازگشت آن‌ها به عقب همراه بود؛ سایه‌هایی شبیه خفاش‌هایی به بزرگی بالاتنه‌ی من. دختر مرموز رفت پشت یکی از درها، با اعتماد به نفسی عصبی یکی از این سایه‌های نزدیک‌شونده و بعد دورشونده را با دستش نشان داد و می‌گفت: «من همیشه همین کارو می‌کنم. نباید بهشون محل بذاری. جرئتشو ندارن از این نزدیک‌تر بیان. ان‌قدر خودشونو می‌کوبن توی در و پنجره تا بمیرن.» من هم خیالم راحت شده‌بود و هم نه؛ حرف‌هایش به نظر دل‌گرم‌کننده می‌آمد اما لرزش صدا و حالت‌های عصبی‌اش چیز دیگری می‌گفت.

ناگهان از تاقچه‌ها موش‌ها و گربه‌ها و خرگوش‌ها و بچه روباه‌ها سرازیر شدند به سمت ما. با نوک پاهایم لگدشان می‌کردم تا بترسند و کمی دورتر شوند؛ خیالشان هم نبود. هرکدام در قالب گروه‌های خانوادگی جایی همان اطراف من چمباتمه زدند. حس می‌کردم نه در اتاق امنیتم کامل است و نه بیرون آن! می‌شد با احتیاط تمام‌وقت در گوشه‌ای از اتاق کز کنم- که چنین هم بود- اما اصلاً نمی‌توانستم از آن اتاق تاریک در خانه‌ی متروکه خارج شوم؛ شاید در همان کنج خودم امیدی داشتم به صبح و خسته شدن شبه‌خفاش‌ها... و حالا که این را می‌نویسم، می‌فهمم که اتاق، سرزمین مادری‌ست. احساسات من از ترس و ناامنی، همه همان‌طور است که در خوابم بود. کنایه‌ای بی‌نقص، از ترس‌های شبح‌وارم از زندگی دور از وطن و ترس‌های آشکارم از مشکلات لزجناک زندگی در این‌جا.

 بیدار که شدم، صدای مرتب چکه‌ی شیر آب از آشپزخانه و صدای پرنده‌ سخن‌گوی یکی از خانه‌های محل از بالکن می‌آمد.

  • ۰ نظر
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۱۸

 دل‌تنگت هستم. این دل‌تنگ شدن‌ها انگار ارتباطی با صحبت کردن یا صحبت نکردن ما ندارد؛ یک‌هو عارض می‌شود و تمام حواسم را می‌بلعد. حتی دل‌تنگی لزوماً برخواسته از خاطرات گذشته تا امروز نیست؛ گاهی دل‌تنگ آینده می‌شوم، آینده‌ای که تو می‌توانستی در آن باشی و با من به نمایش موردعلاقه‌ام بیایی و من سرم را به بازوی محکم تو تکیه بدهم و تو با همان بخشندگی خاص خودت کمی این‌طرف‌تر بیایی تا تکیه زدن من به شانه‌ات برایم راحت‌تر شود.

 خودم را مجبور می‌کنم ننویسم. اما این ننوشتن به هیچ‌کس کمک نمی‌کند. گاهی فکر می‌کنم مسئله اصلاً این نیست که سر آدم به کسی گرم باشد. نقش تو در زندگی و در ذهن من آن‌قدر مهم و پررنگ است، که با هر جوهری روی تو هر چند بار هم که بنویسند، هنوز به همان زیبایی، خوانا و گویا خواهی ماند.

 دلم لک زده‌است برای روبه‌روی تو نشستن و از هر دری حرف زدن؛ حرف که می‌زنی در چشم‌های کشیده‌ات و پیشانی بلندت و لب‌های باریکت و چانه‌ی قشنگت دقیق شوم؛ تو بخندی و من به خنده‌ی شیرین و سوهان‌کشیده‌ی تو بخندم؛ بنوشیم و برایم تعریف کنی این سال‌ها را چطور گذرانده‌ای و بنوشی و من را بابت تمام سال‌هایی که دور مانده‌ام از تو، ببخشی و بنوشیم. هرچند، من همیشه هرچه را دیده‌ام و هرکه را بوسیده‌ام، برای تو در این‌جا نوشته‌ام...

  • ۱ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۳۸

‏ما شاهد شعارها و شعرهای خویشتنیم و شاهد یقین و تردید خویشتنیم و شاهد فساد و رشد خویشتنیم و با همین شعاع که آسان می‌نماید قوس دوام را تا اینجا پیموده‌ایم و دایره هر دم بزرگ‌تر شده‌است تا ذره‌ذره‌ی خویشتن را گرد آوریم و باز به پا شود و باز گرد آوریم و باز بخوانیم و لحظه به لحظه رؤیامان را بنویسیم و خط زنند و باز بنویسیم و باز خط زنیم و باز بخوانیم و باز بنویسیم و باز خط زنند و باز حرف به حرف بنویسیم و باز بنویسیم و باز...


از واگویه‌ی مختاری فقید.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۷

 فشار این روزها خیلی زیاد است. فشار زیاد نه به این معنا که مدام درحال انجام دادن کارهایم هستم، فقط به این معنا که از چند طرف مختلف وظایف متفاوتی دارم که نمی‌توانم نادیده‌شان بگیرم و اصرار دارم که هرکدام را به درست‌ترین شکل خودش انجام بدهم. مثلاً شب قبل به محض رسیدن به خانه تا صبح خوابیدم؛ دو شب قبلش ۴-۵ ساعت خوابیده‌بودم اما در طول روز احساس خستگی زیادی نمی‌کردم. صبح بیدار شدم، چای دم کردم، در فلاسک محبوبم ریختم و سر کار رفتم - که ۴ روز از ۶ روز برنامه همین است؛ تقریباً ۷ ساعت با یک الی دو زبان برنامه‌نویسی در یک الی دو framework مختلف (front-end و back-end) کد می‌زنم، عصر اکثراً با BRT، گاهی پیاده و به ندرت با مترو از شرکت برمی‌گردم به خانه؛ کمی چرت می‌زنم، بیدار می‌شوم، چای یا قهوه لاته دم می‌کنم، در شبکه‌های اجتماعی می‌لولم و چای یا قهوه‌ام را می‌نوشم، شاید یک فیلم یا قسمتی از یک سریال را هم ببینم. بعد شروع می‌کنم به کد زدن پروژه‌ی درسی‌ام با یک زبان برنامه‌نویسی سوم بدون هیچ frameworkی. این کاری پیوسته‌است که ممکن است مثل امروز تا صبح زمان ببرد، یا مثل بسیاری از روزهای دیگر، خواب‌آلودگی چیره شود و کار به جایی نرسد. این را همین یکی دو ساعت فهمیدم، که امروز با سه زبان برنامه‌نویسی مختلف در دو موضوع کاملاً متفاوت کد زده‌ام؛ تا دو-سه سال پیش چنین اتفاقی را به خواب می‌دیدم و امروز به اجبار یا فشار یا جمع انگیزه‌ی درونی و انگیزه‌های بیرونی، خودم را در چنین موقعیتی پیدا کردم. چنین مواقعی یاد آن جمله‌ی عجیب میم می‌افتم؛ خودش هم از کسی نقل می‌کرد که «آدم کش میاد هرچه‌قدر هم که کشیده‌بشه».


  • ۰ نظر
  • ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۳۶

میم عزیز، این نوشته تماماً برای شماست.

 بعد از ۶ ساعت کار، یک کلاس دانشگاه، و با از سر گذروندن ترافیک ساعت تعطیلی ادارات، بالاخره عصر خسته و لهیده رسیده‌بودم خونه، چای رو دم کرده‌بودم و تکیه‌زده به پنجره‌ی آشپزخونه، موبایل رو درست جلوی صورتم گرفته بودم تا به گردنم فشار نیاد. صحبت رو شروع کردی و با وجود بی‌میلی من، تحمل کردی و ذهنم رو به کار گرفتی تا اعتراف کنم به حال این مدت اخیر خودم. حرف عجیبی زدی و دستام یخ کرد؛ گفتی که بهترین دوستت هستم. آخرین‌باری که چنین حرفی زده‌بودی، پنج یا شش سال پیش بود که ازم خواسته‌بودی تا ابد توی زندگیت بمونم. اون موقع هم یخ کردم. چند سال بعد، یک نفر دیگه هم پیدا شد که تو به من گفتی، که آرزو داری اون تا ابد توی زندگیت باشه. اون روز حسادت کردم؛ مثل دختربچه‌ای که آبنبات چوبی خوش‌رنگش رو از دستش درآورده باشن و به دختربچه‌ی لوسی که اون آبنبات رو توی دستش دیده و خواسته، داده باشن.

 اون‌قدر واسه‌م حرف‌های قشنگ زدی که یادم رفت خسته‌‌بودم و بی‌حوصله؛ همیشه همین‌قدر ناجی بودی - وقتایی که بودی.

 بودنت رو قدر می‌دونم. تو همیشه بهترین من بودی؛ حتی وقتایی که نبودی. تو ریشه دووندی توی من، نیمی از من در تو جا مونده. این که دوست داری حال من خوب باشه و تلاش هم می‌کنی که حالم خوب بشه، قشنگه، کم‌نظیره.


روی ماهت رو می‌بوسم،

مراقبت کن.

  • ۰ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۵:۰۴

دنیا خسیس‌تر از این‌هاست. وگرنه الآن پا می‌شدی شیر آب رو سفت می‌بستی که بی‌دغدغه بخوابیم. من پاهام رو توی شکمم جمع می‌کردم و صورتم رو روی سینه‌ی محکمت می‌ذاشتم؛ همگام با نفس کشیدن آروم و موزونت،و با لالایی تپش منظم قلبت -مثل نوزاد پاک و بی‌دغدغه در گهواره- خواب می‌رفتم، و تو احتمالاً می‌مُردی. مجال من از آرامش معمولاً همین‌قدره. رخ‌نمایی، و ناگهان غیب شدن. آخرین نخ از دومین پاکت دو ماهه‌ی اخیر رو تا نصفه کشیدم، و چشم‌هام همه‌چیز رو خاکستری می‌دید؛ سرم گیج می‌رفت و افکار بدون هیچ پردازشی به ذهنم هجوم می‌آوردن. نمی‌تونستم قاب ذهنم رو روی تصویر بی‌نقص تو ثابت نگه دارم؛ هم ترسناک بود و هم خنده‌دار. با اون حال عجیب، اصرار داشتم به تو فکر کنم و ذهنم این اجازه رو نمی‌داد. چه عهد شوم غریبی...

  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۴۸

[ باد پاییزی علف‌زار رنگ‌پریده را دیوانه‌وار متلاطم می‌کند]

زن جوان آراسته، با یقین بازیافته‌ی غم‌آلودی در چهره، خیره به پریدگی جزئی لبه‌ی میز نهارخوری با غذاهای خاکستری‌رنگ و دو شمع خاموش...





  • ۰ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۲۴
احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای،
چندین‌هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین.

احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس
چندین‌هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین.

[ماهی، شاملوی فقید]
  • ۰ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۴
این حال‌وروز؛ این حال شبانه مدت‌هاست حسرت خواب راحت را بر دلم گذاشته‌است. دیگر ساعت‌ها منتظرش نمی‌مانم. در تاریکی کاغذها و کتاب‌ها را لگد می‌کنم تا به آشپزخانه برسم. لامپ کم‌جان آشپزخانه را روشن می‌کنم، لیوان لاجوردی با ته‌مانده‌ی چای را می‌شویم و تا چای دم بکشد، چند صفحه از آن کتاب هدیه‌ای که اسمش هم مهم نیست و حتی داستان چندان گیرایی هم ندارد، می‌خوانم. روایتش بد نیست؛ کلمات قدرت چند دقیقه سرگرم کردنم را دارند. گاهی مشکل نگارشی می‌بینم که دیگر حوصله ندارم جایی یادداشت کنم. کتاب را می‌بندم، چای میریزم و به تراس می‌روم. آسمان کمی به بنفش می‌زند. انگار بغضی داشته که نتوانسته‌است آن را بگرید. «برای تو در اینجا نوشته‌ام» را در گوش‌هایم زمزمه می‌کند. هنوز هم با شنیدنش دلم می‌ریزد. کلمات و چند تصویر محو در چشمانم معلق می‌شوند؛ صورت بی‌حالش اما چشمانی که می‌خندد، من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینه‌ام بگذارم، و بمیرم. اما نشد. هستی خسیس‌تر از این‌هاست...
سرم که به گیج رفتن افتاد، برمی‌گردم داخل خانه. روی فرش دراز می‌کشم. تصور می‌کنم با فروکش سرگیجه، خواب می‌روم. اما هجمه‌ی افکار و تصاویر و کلمات برگشت. دلم می‌خواهد سوال محاسباتی ریاضی حل کنم. اما می‌دانم که خستگی اجازه‌ نمی‌دهد. آخرین سنگر، یک نصفه قرص صورتی‌ست. شب قبل آن‌قدر با خودم کلنجار رفتم تا هوا روشن شد و من هم تسلیم نصفه‌قرص صورتی شدم؛ معادل چهار ساعت خواب عمیق.
من سال‌هاست دور مانده‌ام از تو. و می‌روم که بخوابم. من پرده را کنار زدم؛ حالا تو با خیال راحت، پروانه‌وار در باغ گردش کن... من بال‌های پروانه را هم، با رنگ‌های تازه، برای تو در اینجا نوشته‌ام.
  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۴:۳۸
می‌بینی؟ فواصل نوشتنم زیاد شده‌است. نه که حرف کم باشد یا حوصله نکشد؛ مهلت نمی‌دهد این روزمرگی. در این میان، جمعه‌شب‌ها نزدیک‌ترین زمان من به خودم است. دغدغه‌ی تکالیف و کارها سر جای خودش است، اما برخلاف روزهای دیگر، خستگی ذهنم را فرسوده نکرده و می‌توانم کمی خیال ببافم. به خودم اجازه‌ی مرور می‌دهم. چای دم می‌کنم، یک نخ از آن پاکت مدفون در کوله‌ی توی کمد برمی‌دارم و با آن فندک مشکی که روزی یک آشنا وقتی تصمیم گرفته‌بود ترک کند به من داد، به تراس می‌روم. با احتیاط از کنار لانه‌ی کبوتری که دو هفته است از پشت در تراس تکان نخورده‌است می‌گذرم، لیوان چای را روی لبه‌ی تراس می‌گذارم. چند بار فندک سنگی مشکی را روشن می‌کنم و خوب به شعله‌اش نگاه می‌کنم. سیگار را روشن می‌کنم. به صدای جارو زدن شبانه‌ی رفتگر در خیابان گوش می‌کنم. کم‌کم صدای ضعیف و بی‌مفهومی توجهم را جلب می‌کند؛ چیزی بین جیغ یک دختربچه و ضجه زدن یک زن. فکرم هم آرام و هم بی‌قرار، گاهی در رویا و گاهی در حال اکران کپچرها، مدام دور و نزدیک می‌شود.
 ته‌مانده‌ی سیگار را در ته‌مانده‌ی چای خاموش می‌کنم. این‌یکی، کپچری‌ست که خودم تکرارش می‌کنم. آیا او زنده است که سراغ حال عاشقانه‌ی چهره‌ی تو را، از رنگ نگاه او بگیرم؟ قرار بود با تو بیشتر حرف بزنم و کمتر بنویسم. حالا نه با تو حرف می‌زنم و نه می‌نویسم. اما هیچ چیز از زندگی باشکوه تو که در من جریان دارد، کم نشده‌است. اسماعیل عقب نشسته‌است. هامون عقب نشسته‌است. من با خودم فرسنگ‌ها فاصله دارم، اما تو پای عادت و روزمرگی هم ایستاده‌ای. همیشه راه خودت را به من پیدا می‌کنی. بی‌جهت نیست که تا یاد دارم، تو بوده‌ای. گاهی در شکل و شمایل همای سعادت، گاهی به شکل جنون، گاهی به تأثیر غصه‌ای که جدا افتادن فرزند از مادر را می‌ماند؛ مثل ترس از بی‌هویت شدن اگر که نباشی. حالا البته دیگر آن احساسات سعادت و جنون و ترس به ندرت اتفاق می‌افتد. مدت‌هاست که سر تا پا رفیق همراه من هستی و مهم‌ترین تأثیر تو در من، حسی شبیه دل‌گرمی است. هنوز هم البته گاهی احساس درماندگی می‌کنم...
  • ۰ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۴۸