دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

دوشنبه‌ها در خرونینگن

دوشنبه یکی از ۷ روزِ تعریف شده نیست، دوشنبه رنج و ملال من است.

ساغر باش؛ برسان خود را به وِی، به سلامی پر از مِی، و بمان.

 از نیمه‌شب گذشته تا همین لحظه، حال جسمی و روحی‌ام هردو خراب است. صبح فلاسک چای داغ را روی خودم برگرداندم و به مدت ده ثانیه سوزش وحشتناکی روی دو پایم حس کردم.

 حالا ساعت‌هاست که در تاریکی خانه از دل‌پیچه و تهوع به خودم می‌پیچم. در سکوت خانه، صدای تلویزیون تماشا کردن همسایه اذیتم می‌کند؛ زن جوانی مدام جیغ می‌کشد و بد و بیراه می‌گوید.

 این‌جور وقت‌ها دلم لک می‌زند برای حضور خانواده در کنارم. گویی اگر کسی نداند که تو درد می‌کشی، دردت نهایتی نخواهد داشت.

 همان‌طور که از شدت دل‌پیچه بی‌قرار بودم، خودم را مجبور کردم با صدایی که بشنوم، داستان زندگی‌ام را برای خودم تعریف کنم. از ۱۳ سالگی شروع کردم. به ۱۵ که رسیدم، حس کردم معده‌ام التماس می‌کند. داستان را رها کردم و آن‌قدر بالا آوردم که معده‌ام فضایی برای جولان آشغال‌های داخلش پیدا کند.

 این تقریبا سومین‌باری‌ست که به‌خاطر بیماری دو دل می‌شوم از خانواده خواهش کنم بیایند پیشم. هربار به‌عنوان تاوان استقلال‌طلبی، این کار را نکردم.

این فکر که اگر روزی از اینجا آن‌قدر دور بشوم که ملاقات خانواده به مراتب مشکل‌تر شود، و اطرافم دوست و آشنا کمتر باشد، در شرایط بیماری چه‌طور می‌توانم سرپا بمانم، از رفتن می‌ترساندم.


Autonomy may be the single most important element for creating engagement in a company. How can anyone feel engaged, let alone inspired, if she feels that some supervisor is always looking over her shoulder? But autonomy is a double-edged sword. On the one hand, it spurs creativity and involvement. On the other, unchecked autonomy can lead to ambiguity and inefficiencies, even organizational chaos.


You can read the full article here if you're interested!



 دلم سخت تنگ چیز یا چیزهایی‌ست که نمی‌دانم چیست. چیزی شبیه دلشوره هم هست که گویی با گذر زمان در روز و شب ارتباط دارد.

 شب‌ها بیدار می‌شوم و در عین خستگی، آرزو می‌کنم بتوانم بلند شوم چراغ را روشن کنم. با همان خستگی آن‌قدر در کشمکش آرزوی چراغ روشن یا خواب ناز غرق می‌شوم که باز خوابم ببرد. کابوس‌هایی را که می‌بینم در نیمه‌روز به‌ یاد می‌آورم. شب قبل گویی در جنگی در سرزمین غریب گرفتار شده‌بودم و برای هیچ‌کس اهمیت نداشت که من در هیچ سر آن جنگ نیستم؛ مردم اطرافم برای جان فرزندانشان و خودشان تقلا می‌کردند. ناگهان موشکی را می‌دیدند که با دقیق‌ترین زاویه‌ی پرتابی به سمتشان می‌آید، و آن لحظه ناامیدی را در چشمان خیره به موشک می‌دیدم؛ خود مرگ بود که به سمتشان می‌آمد.

 امروز روی چمن نیمه‌جان کنار دانشکده، کنار درختی نشستم و درحالی که عینکم را از روی چشم‌هایم برداشته‌بودم و آفتاب ضعیف بعدازظهر پاییزی روی صورت و دستانم افتاده بود، نارنگی می‌خوردم. مردم را به مانند اشباحی می‌دیدم که می‌روند و می‌آیند. قرار بود دل‌تنگی‌ام کمتر شود، که شد. اما به خودم که آمدم، آن من را نشناختم. چندوقتی‌ست که دوباره حس زمان‌ومکان اشتباه بی‌قرارم کرده‌است. این خاطره است؟ خاطره‌ی عشق است؟ این چیست؟

 روزبه‌روز کرخت‌تر و بی‌تفاوت‌تر می‌شوم. امروز در حمام را روی خودم بستم، به آینه زل زدم و در شمارش ۵ تا ۱ به خودم فرصت دادم تا تصمیم بگیرم موهای بالای پیشا‌نی‌ام را کوتاه کنم یا نه. درست به شماره‌ی یک که رسیدم دستم سرخود قیچی را فشار داد و موهای خیسم را هم‌سطح ابروانم کرد. راضی نشدم. در لحظه فهمیدم که موهای خشکم بسیار کوتاه‌تر از موهای خیسم است و تا چندماه آینده باید این دسته‌ی بیش‌ازاندازه کوتاه موهایم را با گیره بپیچانم درهم و گیر بدهم به یک گوشه‌؛ درست مثل هشت ماه اخیر. البته شاید روزی حالت موهایم را صاف کنم و رنگشان را خاکستری؛ و اندازه‌شان کوتاه، تا زیر گوشم.

 

 سبک زندگی غریبی دارم؛ هیچ‌کس را نمی‌بینم، احتمالا کسی هم نیست که مرا ببیند. مدتی قبل، «چیزها» را می‌دیدم. حالا قدرت دیدن همان را هم ندارم. هیچ.

 بدون هیچ انتخابی، دلداده‌ی هاج‌وواجی هستم، دچار شکی فسفرین. خودم را برای مبادایی آماده می‌کنم که نمی‌دانم آرزویم هست یا نیست.

 امروز میم کمی راجع به فردی که به‌تازگی شناخته‌بود، نوشت. تا می‌نوشت، چندبار خواستم خواهش کنم «بگوید». صدایش یکی از اجزای دلتنگی‌آور وجودش است که گاهی می‌ترسم از فراموش کردنش. اما خواهش نکردم. نخواستم به این رویای یخ‌زده نور بتابانم.

 فوراً پشیمان شدم. رویای یخ‌زده تمام مرا در بر گرفته‌است؛ ذره‌ای نور هم در این برهوت روشنایی، زندگی‌بخش خواهدبود.

ای‌کاش می‌دانستم از جان این جهان چه می‌خواهم. 

 نگارا بدین زودسیری چرایی؟

 نگارا بدین زودسیری چرایی؟

 نگارا بدین زودسیری چرایی؟

 نگارا بدین زودسیری چرایی؟

 نگارا بدین زودسیری چرایی؟

...
چند روز اخیر پر شدم از م. در تنها مسیری که همراه او قدم زده‌بودم، قدم زدم. از جلوی تنها کافه‌ای که آنجا مقابلم نشسته‌بود و من خیره به چشمان خندانش صبحانه خورده‌بودم، عبور کردم. صبح دیروز، یک‌دقیقه شعر با صدای آرامش‌بخشش پیدا کردم؛ انگار به جایی که قبلاً به آن تعلق داشته، بازگشته‌باشد. خدا می‌داند چند بار آن یک دقیقه شعر را گوش کردم و لبخند زدم به چهره‌ی آٰرام و لبخند هوشمندانه‌اش که مدت‌هاست در ذهنم نفش بسته‌است. صبح امروز چهار تکه شعر که نوشته‌بود را خواندم و چشمم به عکسی خورد که بسیار جوان‌تر از خودش می‌نمود. شعری از بیدل با صدای محشرش شنیدم. انگار خواندن هزارباره‌ی شعر در تنهایی غریبش را تاب نیاورده باشد؛ نوعی میل به جاودانگی شعر در صدا. «چون می‌شناسمت، می‌دانم، هیچ آتشی بی‌مژه‌ات نسوخت. وین عادت نژاد ماست، که ناگهان در خنده‌ای بلند، می‌پژمرند.»
 امشب بعد از دو سال آرزوی دیدن مستند بهمن محصص، بالاخره تماشایش کردم. حسرتی درونم شکل گرفت که نمی‌دانم چیست؛ مثل حسرت فقدان یک آدم بزرگ بر روی زمین است، اما ارتباطش با خودم را متوجه نمی‌شوم. شاید زیر سر همان وهم به دوش کشیدن بار تمام هستی‌ست.
 دلم می‌خواست کشیدن بلد بودم؛ منظورم آن تصویر کردن مثل ذهنی بر روی کاغذ، به روش درست و صحیح است. آن‌وقت می‌توانستم ح. را قانع کنم که شب‌ها دزدانه بر روی دیوارهای شهر، گوش خر و سُم بز و پوزه‌ی شغال بکشیم.
 بسیار فکر می‌کنم که زندگی‌ام اکنون به چه می‌گذرد، و رضایت عمیقی در وجودم حس نمی‌کنم. همه‌چیز در گروی آینده‌ است و امروز آن کسی که میل دارم باشم، نیستم؛ به دلایلی که بعضی به انتخاب خودم و بعضی دیگر به انتخاب دیگران است. روزی دوهزار بار ماهی قزل درشت را پرت می‌کنم در راه‌پله و دست‌های لزج‌شده‌ام را بالا می‌گیرم و در دل می‌گویم «باید یه فکر اساسی کرد، باید یه فکر اساسی کرد». گویی انتظار منجی خویش را در راه‌پله‌های روزمرگی می‌کشم.

چای دارچین با بیسکوییت می‌خورم و کامپایلر از پسِ کامپایلر نصب می‌کنم. استاد خوش‌اخلاق تکلیف بسیار عبثی بهمون داده؛ نصب قریب به ۲۰ تا کامپایلر/مفسر و چاپ Hello World با تک‌تکشون.

دیروز صبح از خونه پیاده رفتم متروی فردوسی، از اونجا دوتا ایستگاه بعد پیاده شدم؛ مفتح. رفتم اورامان، درحالی که صداش توی گوشم بود، از جلوی کافه بارن‌ گذشتم. از پشت شیشه یک میز رو دیدم که دورش چندتا خانوم جاافتاده نشسته‌بودن؛ احتمالاً دوست‌های قدیمی. دور یک میز دیگه خانوم و آقای جوانی نشسته بودن. بقیه میزها خالی بود. اگه تاب تنهایی کافه رفتن داشتم، بازهم وافل سفارش می‌دادم.

از خیابون «بهار» که انگار همیشه پر از زندگی‌ه، برگشتم سمت خونه.


در عین حال که دلم می‌خواهد با کسی صحبت کنم، هیچ دلم نمی‌خواهد چیزهایی را به زبان بیاورم که ذهنم مشغولش است. مسئله این نیست که مشکل و ناامنی خاطر زندگی‌ام را سخت می‌کند، مسئله ترس از دست دادن چیزی‌ست که بعداً پشیمانم کند. مثل حفظ رژیم غذایی در برابر نوعی نون‌خامه‌ای مرغوب و کمیاب. این میان چیزی درست نیست؛ اما نمی‌دانم حماقت است یا دیوانگی. حماقت اگر باشد مستحق تاوانش هستم. دیوانگی اگر باشد پشیمانی حقیقی به‌دنبال نخواهد داشت.

یک‌وقت‌هایی فکر می‌کنم ارزش همه‌ی چیزهای ممکن‌الوقوع در زندگی، کاملاً حساب‌شده است و حتی شاید در معادلات ریاضی مربوطش صدق کند.

مثل همین که آدم احمق مستحق تاوان حماقتش هست و آدم دیوانه بعداً از دیوانگی‌اش پشیمان نمی‌شود و آدم عاقل همواره از عاقل بودنش راضی‌ست.

اما سال پیش به ن. گفته‌بودم اوضاعم آن‌قدر مطلوب است که مانع تلاشم می‌شود. بی‌نیازی به تلاش، مانع استقلال می‌شود و این شروع بدبختی من خواهد بود. بعد سعی کردم با قرار دادن خودم در شرایط نسبتاً پرفشار و سخت، آن نیاز به تلاش را ایجاد کنم و حالا، اوضاع به گونه‌ای‌ست که با قدمی ناخواسته به عقب و برگشتن به شرایط اوضاع نامطلوب‌تر، این نیاز به تلاش واقعی‌تر می‌شود. نهایت امر این است که مدتی به یک آبادی در کردستان پناه ببرم، به کشاورزها کمک کنم و فراموش کنم هرچه پشت‌سرم بود یا پیش رویم.

 دیوانه شدم با شعر «جستجو»ی مختاری. امشب دیوانه شدم با ساعت‌ها خوندن و بلعیدن «جستجو»ی مختاری.

« سیب گلویم را چیزی انگار می‌خواسته‌است له کند

 له کرده‌است؟»

زنده نیستی ولی قدر یک زندگی شعر گذاشتی واسه‌م.

دیوانه شدم و انقدر جستجو رو زمزمه کردم که گلوم درد می‌کنه...


+Montreal Love

صبح دیروز با صدای باران بیدار شدم. هوا سرد شده و دوش گرفتن دم صبح کمی سخت‌تر است. امروز بارانی نیست؛ اما هوا خنک است و آسمان سفید. از خواب که بیدار شدم تصمیم گرفتم پن‌کیک درست کنم. این چهار یا پنجمین پن‌کیک سه‌ماهه‌ی اخیر است، که بد هم نشد.
 مدتی‌ست که کمبود یا نقص چیزی را در خودم حس می‌کنم. چیزی معنوی که به روزهای گذرنده‌ی این فصل‌های عمرم معنی بدهد. حدس اولم یک شخص بود؛ شاید این به‌خاطر نبود شخص عزیزی‌ست که به او تعلق‌خاطر داشته‌باشم و او هم حضور مرا معنادارتر تلقی کند. چندبار به فکرم رسید که شاید با کتاب خواندن‌های بیشتر و احاطه‌ی ذهنم با موضوع‌های نو، این کمبود یا نقص برطرف بشود.
 درحال تماشای فیلم Autumn Sonata 1978 بودم که با دیدن دختر معلولی که از ملاقات کسی به‌وجد آمده بود، یادم آمد که مدت‌هاست کاری که به معنای واقعی «خیر» باشد و درد کسی جز خودم را درمان کند، انجام نداده‌ام. حتی مدت‌هاست آن‌چنان به کسی جز خودم فکر نکرده‌ام. اصلاً مدت‌هاست دغدغه‌ی کسی را در کنار دغدغه‌های خودم متصور نشده‌ام.

 حمید آی حمیدی که هامون نیست اما «به دریا زدن»ش برای من تمثیل بریدن هامون‌وار از زندگی‌ه. خستگیت به همون اندازه واسه‌م جذابه که با شوق حرف زدنت راجع به دلبر و تمام چیزهای دیگه‌ای که توی ذهنت جایی دارن. دیوونگیت اون جوهری‌ه که به نگاه من رنگ می‌ده. چشمات وقتی می‌درخشه، دل من گرم می‌شه. حتی اگه پاییز خردسال رو دست‌کم گرفته باشیم و از سرما به خودمون بلرزیم، ته‌وتوی دلم گرمه که کنارت نشستم و واسه‌م حرف میزنی؛ با آرامش خاص خودت، یا ساکتی؛ معصومانه ساکت.

 حمید آی حمیدی که هامون نیست، صدبار خواستم بگیرم اون دست لعنتیت رو وقتی سرما هم بهونه‌ی خوبی بود و، نشد. ترسیدم دستای یخ‌زده‌م همون یه‌ذره گرمای وجود تو رو هم بدزده. من نتونستم. اما تو شاید بتونی...


 فکرم آنچنان مشغول نیست. درواقع به مسائل حل‌شده یا لاینحل همیشگی فکر می‌کنم و آن میان، دلم می‌رود برای یک نفر.

 زمستان به مدت یک ماه، قبل از صبح بیدار می‌شدم و با م. صحبت می‌کردم. راجع به گوشه و کنار زندگی‌اش برایم می‌گفت. آن موقع از روز، غمگین‌ترین و ضعیف‌ترین مرد دنیا بود. بعد از صحبتمان، قهوه دم می‌کرد، دوش می‌گرفت، لباس مرتب آن روز از هفته‌اش را می‌پوشید و به سمت شرکت بین‌المللی که وکالتش را در ایران برعهده داشت، می‌رفت. با سلام‌واحوالپرسی‌های رسمی و بسیار کوتاه از بین میزها می‌گذشت، وارد اتاق شیشه‌ای می‌شد، کتش را با وسواس به جالباسی آویزان می‌کرد، پشت میزش می‌نشست و با مطالعه گزارش‌های روی میز، کارش را آغاز می‌کرد. در هفته بیشتر از ۷ جلسه حقوقی داشت. به خواست خودش و به‌خاطر علاقه‌ی شخصی‌اش آخرین روز هفته‌ی کاری را با رانندگی تا کارخانه، سرکشی و رانندگی تا خانه سر می‌کرد.

 بعد از ظهر یکی از روزهای آخر هفته‌اش را با خط عوض کردن در مترو و بالا و پایین و چپ و راست رفتن در زیرزمین شهر، پر می‌کرد.

 دوستش داشتم. می‌خواستم نجاتش دهم اما نمی‌شد. جایی برای من نبود.

 حالا مثل تمام یک سال قبل از آن یک ماه، صدا و فقط صدایش است که آرامش زهرآگینی را به وجودم تزریق می‌کند.

 زیاد یادتو می‌کنم.

باور کن سی‌باره نوشته‌ام اسمت را؛ جرئت نمی‌کنم...