من آن شکنجه را میشناسم.
دوشنبه, ۱۳ اسفند ۱۴۰۳، ۰۲:۵۲ ب.ظ
دوباره وضعیت خوابم طوری شده است که از یک شب تا صبح چند خواب میبینم و یکی خاطرم میماند، در طول روز سایه میاندازد روی فکرم، تا بالاخره به روی خودم بیاورم که چه بوده و چه شده و ریشهی احتمالیاش در کجاست.
دیشب بود یا دیروز، نمیدانم. خواب دیدم در هواپیماها و اتوبوسهای ایران سرگردان بودم. در مسیر که بودم یادم میافتاد مقصدم کجاست (و همیشه در مسیر اشتباهی بودم)، اما تا میرسیدم به جایی که میشد پیاده شوم و تصمیم بگیرم کجا بروم، باز یادم میرفت. گیج و مضطرب میشدم. حتا نمیشد از کسی بپرسم «ببخشید، مقصدم کجاست؟» دستپاچه میشدم. دوباره به خودم میآمدم میدیدم سوار وسیلهای هستم که نمیدانم کی و چطور و چرا سوارش شدم. از حاضران میپرسیدم مقصد کجاست. گاهی تعجب میکردم که من تاحالا به آن سمتها نرفتهام. حالا برسم هم چطور برگردم. و ساعتها یا روزها باید در میان مسافران صبر میکردم تا برسم به جایی که حتا مقصدم نبود.
- ۰۳/۱۲/۱۳