- ۰ نظر
- ۱۳ اسفند ۰۳ ، ۱۴:۵۲
مامان مُرد.
از پنج روز پیش، مامان ۵۶ سالهی من که وجودش در معنی جهان بود، دیگر وجود ندارد. میفهمید؟ جهان، دیگر جهان همیشگی نیست.
همین حالا فهمیدم برای این که تاریخ روزها مملکت بهتر در خاطرم بماند میتوانم بیشتر اینجا بنویسم.
با یک نفر آشنا شدهام که از دریادلی و خودگذشتگی مرا یاد خودم در بیپناهترین شکلم میاندازد؛ قبل از آن وقتها که تصمیم بگیرم اشتباه کردهام و باید برای محافظت از خودم مقداری شرارت هم جایی جمع کنم.
حالا هم خوشبینم هم مشکوک. نگرانیهای زندگی خودم هم به جا.
باید پیش رفت و دید.
برای من گشت و گذار بین آدمها همیشه اصل بودهاست. مشکل اصلی این است که خیلی زود و راحت دلم گیر میکند یکجا. چرا تا ۱۸ سالگی فکر میکردم آنقدر سنگدلم که ممکن است از اجتماع طردم کنند؟ یا شاید سنگدل هم بودم، و این همه تغییر کردم؟
این آدمها داستانهای منند (به جز آن چند مورد شغال دندانتیز که کابوس شدند). چطور حسی بهشان نداشته باشم؟
گویی دوباره جوان تازه از تخم درآمدهی ۶-۷ سال پیش شدهام. نپرس چرا، حالا نمیتوانم مفصل تعریف کنم. همینقدر بدان که آن چندماه آخر که کتابها را سبک و سنگین میکردم و بیشترشان را فروختم، کمترشان را نگه داشتم، و چندتاشان را هدیه کردم، خود من بودم که ذرهذره از سر تا پا سبک و سنگین شدم و اضافهها را گذاشتم و عصاره را آوردم اینجایی که هستم. اما خوب میدانی که آدم بدون اضافهها چشم و دلش سیر نیست. باید اضافه کرد. همین است که حالا در به در دنبال اضافه کردنم و این یادآور اوایل جوانیست.
چند ساعت دیگر، صبح، بعد از ۵ سال دوباره بیدار میشوم تا به کلاس دانشگاه بروم. این بار در مقطعی دیگر، رشتهای دیگر و مملکتی دیگر.
شب و روزم برعکس شده امشب تا صبح حس جالبی داشتم. به خودم نزدیکتر شدهام. حالا کمکم خوابم گرفته. به نظرم رسید که بنویسم جرقههایی در ذهنم گاهی زده میشود. آنقدر سریع است که در چنگ آدم نمیماند تا ببینی چه بود، فقط اثرش میماند که خوب هم هست. البته اوضاع خوب نیست. نه دانشجوام نه کار دارم، نه کار پیدا میشود اصلا. آینده هیچ معلوم نیست. تنها معلوم این است که هنوز با همهی وجودم میخواهم دور شوم.
خیلی سخت، خیلی خیلی نگرانکننده، و هیچکس هم متوجه نیست. از بیرون اینطور به نظر میآید که فلانی حالا دفاع میکند بعد هم مهاجرتی چیزی، زندگیاش روی ریل است. اما روی ریل که هیچ، روی زمین هم نیست. آن کارتون را یادتان هست که آن گرگ دنبال میگمیگ تا چند متر بعد از نوک صخره هم در هوا جلو میرفت، ناگهان میافتاد؟ این تمام شدن تحصیل حکم همان را دارد. حالا دو ماه است دنبال کار میگردم و هیچجا مرحلهای پیش نرفتهام. امروز برای شرکتهای بزرگ داخلی هم رزومه فرستادم. این یعنی سپر انداختهام. اگر اینها هم ردم کنند دیگر دستم به هیچجا نمیرسد. بعد از این همه کار و درس و رویاپردازی، با آن فکری که در مورد خودت داری، که سختی را تحمل کنی برای رسیدن به یک زندگی حداقلی، کارت برسد به جایی که کار پیدا نکنی. رفتن پیشکش.
از خودم میپرسم: چه کار میکنم؟ یک جمله میتواند به همین سادگی مرا خاموش کند.
شاید این درست نیست. شاید من به قدر کافی دلخواهش نیستم. اشتباه هم زیاد میکنم، میدانم. بعد از اشتباهها - آخر اینجا خانهی خودم نیست، وگرنه اشتباه در خانهی خود آدم معنی ندارد- دلم میگیرد، میخواهم بروم خانهی خودم، جایی که هیچکس مرا نمیبیند، شهادت اشتباههایم را نمیدهد.
آخر این صحبت چندبار دیگر باید تکرار شود تا شر همهچیز را بکند؟
دوران بسیار سختی هست. هیچوقت مثل الان در منگنه نبودهام. گیج و مستأصلم، حتی نمیدانم بالاخره میتوانم مستقل شوم یا نه. وقت هیچ چیز نیست. انگار بهممی که پشت سرمان سرازیر است، امان نمیدهد فکر کنیم که از کدام طرف فرار کنیم. من کمتلاش نبودهام. قرار نبود به این روز بیفتم. بیشتر از همه این آزارم میدهد که در چنین وضعیتی، عضو یک رابطه هم هستم. البته الف. خصوصا در روزهای اخیر مرا چنان حمایت کرده که شگفتزده شدم. اما به خاطر اوضاع داخلیام چیزی شبیه خجالت، شبیه نالایقی در من هست که میلم به شراکت را کمتر میکند. عجب وضعیت کثافتی است ها. قبل از این فکر نمیکردم به چنین روزی بیفتم. آخرین بار سالهای ۹۴ و ۹۵ بود که وضعیت مشابهی داشتم. خوابگاهی بودم، با ۱۲ نفر دیگر در ۴۰ متر جا زندگی میکردم و پولتوجیبیام فقط کفاف شارژ کردن اعتبار سلف دانشجویی و یک ظرف اسپاگتی از فستفود همان اطراف دانشگاه برای دو روز آخر هفته را میداد.
فرق آن روز با امروز این است که دو دورهی اشتغال در این میان بوده و حالا مطمئنم که روزی از این وضع بیرون خواهم رفت. امیدوارم این میان چیز مهمتری از دست نرود.
دیشب قلبم در دهانم آمد. دو ساعت در تخت دراز کشیده بودم اما خوابم نمیبرد. چشم و گوشم با تمام قوا باز بود. از شب قبلش که با الف. در منزل مهسا بودیم صحبت از رفتن و برنامهی من شده بود. اضطراب کلیای مرا گرفت. یعنی ناگهان حس کردم سرم را فرو کردهام زیر برف و فقط سفیدی میدیدهام. با الف. حرف میزدم و از احساسم میگفتم. گفت دوستم دارد. میدانستم.
روز بعد راجع به انواع روشهای رفتن حرف میزدیم، راجع به ازدواج هم گفتیم. شب دوباره این موضوع را با الف. بررسی کردیم. انگار فکرش را مشغول ایدهی ازدواج کرده بود. من قبل از آن هیچوقت چنین واکنشی در موضوع ازدواج از او ندیده بودم. همیشه شوخی میکردیم، میخندیدیم، تمام میشد. اینبار گفت باید فکر کند. از شدت اضطراب تنفس برایم سخت شد. یک آن همهی شوخیها خندیدند به خود من. ترسیدم. با این که دیروقت بود تا ۴ صبح خوابم نبرد. صبح هم اصلا آمادگی نشستن سر کلاس آلمانی را نداشتم اما حیف بود. وقتی نشستم فهمیدم حالا اصلا آلمانی به کار من نمیآید. کلاسی که تا چند روز پیش مفیدترین قسمت زندگی این روزهایم بود ناگهان تبدیل به چندساعتی شد که وقت از نوشتن پایاننامهام میدزدد. عجب.
با همکلاسیام که ده سال است ازدواج کرده و شخصیتش به من شبیه است راجع به اتفاقات دیشب حرف زدم، نظرش را خواستم. گفت باید از احساس خودم مطمئن شوم و طوری تصمیم بگیرم که هرچه در ادامه پیش آمد، بگویم خودم خواستم. عجب.
فرایند دکترا خیلی طولانیتر است. حتی با فرض موفق پیش رفتن، حداقل یک سال دیگر ماندنیام. این بدترین ویژگی این راه است. اما الف. گفت باید دکترا بخوانم. راست میگفت. فرهاد هم گفت برای رفتن عجله نکنم. گفت شغلمان در خطر است. سر همین موضوع بود که به الف. گفتم باید تیم باشیم، تخممرغها را در دو سبد بچینیم.